یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

 

نمیدانم چرا دیگران توقعشون از من بالا رفته ؟

نمیدانم چرا یادشون میره منم آدمم ؟؟؟ چرا انقدر زود به زود باید یادشون بیارم ؟

چرا فک میکنن همیشه حق با خودشونه و من حق ندارم ؟

چرا آخه ؟ ...

چرا باید همیشه به خودشون حق هایی رو بدن و من اینو باید تایید کنم و کوتاه بیام ؟

چرا انقد عادت بد دارن ؟

مسلما منم این عادت هایی بد دارم اما چرا با خودشون فکر نمیکنن منم شانه هایی دارم برای تحمل

وقتی این شانه ها کم میارن چیکار باید بکنم ؟

منم دلی دارم با یه عالمه حرف که هروقت ازش گفتم به  چرندیات گرفتنش ؟

آخه  مگه  من حق  ندارم ؟ ندارم ؟ چرا فراموش کردین منم انسانم ؟ به  خدا قسم دستم که  میبره 

خون میاد ... دلمم که میشکنید از چشام اشک میاد ... به خدا قسم پشت این قیافه  سر سخت

پشت واژه هام .. پشت نگاه سردم ٬ چیزیی هست !!! دریابید منو که منم انسانم ...

انـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ...

منم حق دارم گریه کنم  ٬ حق دارم داد بزنم ٬ حق دارم عصبانی بشم ٬ حق دارم حوصله  نداشته

باشم ٬ حق دارم نخوام کسی ببینم ٬ حق دارم عاشق  بشم ٬ حق دارم شیطنت بکنم ٬

حق  دارم دلم چیزی بخواد و بهانه  بگیرم ٬ حق دارم آرامش بخوام ٬ حق دارم گوشی بخوام برای

شنیدن حرفام ٬ حق دارم پناهی بخوام برای درد هام ٬ حق دارم تکیه  گاه بخوام ..... حق  !!

 خسته  شدم از بس گوش دادم و از خودم نگفم ٬ خسته شدم از بس بودم و برام نبودن و جا خالی

کردن ٬ خسته  شدم از بس سرمو کردم زیر برف و باز ادامه  دادم به ندیدن٬ خسته  شدم

 از بس گفتم قانون زندگی محبت کردنه  پس بذار محبت کنم  ٬ خسته شدم  توقعاتی که  دارن ازم

خسته ام از بس کوله بارم کشیدم اونم بدون کمک ٬ خسته شدم از حرف زور شنیدن ٬

خسته شدم از اینکه خودمو گول میزنم ... خسته شدم !!!!! خستــــــــــــــــــــــــــــه

دلم میخواد داد بزنم بگم بسه ... خدا بسه  !!! آرامش میخوام و این بنده هات نمیزارن ٬

خدایا زمینی ها منو عذابم میدن ...

 

پ . ن :

* حیف مجبورم بخندم ورگنه  میزدم تو دهنت ... بی تو غلط کردن نیامده زندگی مادر من چی بوده

* کاش میشد خانواده ام تغییر بدم ... حتی شده برای یه ماه !

* حرف اضافه ممنون !!

* تو ام یکی از دلایلم شدی ٬ یاد آوردنت بهمم میریزه 

* اهنگ نابرده  رنج از احسان خواجه  امیری رو خیلی دوست دارم   

* دام میخواد برم یه جای دور ... دور٬ دور !!!

+تاریخ دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 12:11 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

این رسمش نیست ...

اگه  رسم آدما هم باشه ٬ رسم من نیست و نبوده !!!

+تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:4 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

کثافت عوضی ...

خودش همه گهی میخوره اونوقت برای من آدم میشه ...

دلم میخواد بزنم همه دهنشو پر خون کنم ٬ بیشعور!!!

به موقعه اش دارم براش ...

دوست دارم از پیش اینا برم ٬ خدای کمک ....

راستی خدا ٬ مرسی برا دیشب ...

دوستدارم خدا .. تو جانشین همه چیزای هستی که ندارم

 پ. ن :

خیلی دلم گرفته و اعصابم خرده .. هیچ کس نیست که باهاش حرف بزنم !!!

یه بار سونیا بهم گفت خیلی سنگینه آدم حرفایی همه رو بشنوه اما برای حرفای خودش هیچ گوش

شنوایی نداشته باشه ...

الان میدونم چی میگه ...راست میگفت خیلی سخته !کاش میشد برم یه جایی تنها ...

دلم میخواد تنها باشم ٬ تنهای تنها !!!

+تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 7:3 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش


 

مغزم درد میکنه٬ خب چیه  مگه  مغز درد نداره ؟ داره  خوبشم داره ...

مثلا وقتی دلت میخواد صورت یکی رو له کنی و نتوانی درد میگیره٬ امروز یه  قرار ملاقات خیلی

خوش آیند و باز با رییس دانشگاه داشتم میخواستم از اون بگم براتون اما اتفاقی قبلش افتاد

که بدجوری عصبیم کرد !!!

ظهر یه تایم کلاسمو رفتم و نوبهار هم کار داشتم بهنوشم گیر داد بیا سر کلاس متون ... رفتیم ناهار

بخوریم دیدم یه  فروند آدم عوضی که  قبلا خیلی پاشو از گلیمش دراز کرده بود امد وایساد روبرم

هیچی منم کشیدم اومد بالا ... بعد ناهار رفتم سر کلاس داشتم با آقای "ح " سلام علیک میکردم

یه  لحظه دیدم کره  خر آمده نشسته سر کلاس ما .. داشتم منفجر میشدم ...

اقای "ح" صدا کردم بیرون .. اومد گفت چته خواهری چرا انقدر عصبانی؟ چرا میلرزی ؟؟؟؟

قضیه  رو براش گفتم .... اونم رفت تو کلاس و گفت کارت نباشه ! منم رفتم پیش رییس دانشگاه 

یه  ساعتی باهاش گپ زدم و راجب حراست حرف زدیم

بعد اومدم بیرن دیدم اقای "ح" صدبار زنگید و اسمس داده  که  برگرد کلاس ...

منم رفتم سر کلاس ... بهش اسمس دادم سر کلاس که  چه گفتی بهش ؟گفت بعدا میگم برات ...

بعد کلاس وایسا ٬ بعد کلاس اشاره داد بیا بیرون....

چند تا سئوال پرسید و گفت باشه ... رفتم طرفش !!! من دیگه واینسادم آمدم بیرون

بعد بهم زنگ زده میگه خواهری دیگه نمیبینیش .. حل شد !!! منم تشکر کردم

میگم چی بهش گفتی ؟ میگه  حرفای مردانه  ...

ولی فک نمیکنم تمام شده باشه  و با اطلاعاتی که  اون ازم داره  میترسم مشکل زا بشه  !

اونوقت آش نخورده و دهن سوخته ...

خدایی هر چی پسر خوب و آقا بود رد کردیم آخر عاقبتمان شد چه ؟؟؟!!!

خیلی اعصابم خرد شد ...مسئله این چیزایی نیس که  گفتم مقداری فرا تر از این چیزاش ومیترسم ...

 

 

پ. ن :

* خدایا خودت که  اون بالایی و شاهد ٬ دستم به  دامنت شر نشه !!!

* دیروز گوشیم تو داشنگاه گم شد ... انقده اعصابم خرد شد که خدا بدانه ...

* دلم برای رییس دانشگاهمون سوخت ... خیلی آدم روشنیه  ولی حیف که گیر آمده و خودش

میگفت دستمو بستن دخترم ... چه کنم ؟

* خیلی خوبه که کسی هست که ازت دفاع کنه ...

* تو اوج عصبانیت  نگاهم بهش افتاده میبینم داره با یه حالتی نگاه میکنه  ... آخه  چی بگم !!!

طرز صورتش و نگاه کردنش و لبخندش باعث شد حالم اصن روبراه شه و بخندم ! شاید این بهترین

اتفاق امروز بود ...

* همش به خاطر تو بود ... ورگنه من پاسش کردم

* فردا امتحان آمار دارم ... اییییییییییییش !!!

+تاریخ چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:56 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

ای حاج!

اسماعیل تو کیست؟ چیست؟

نیازی نیست کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت،

 اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد،

زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت باشد !!!

"دکتر علی شریعتی "

* به  امید قربانی کردن اسماعیل هایمان ... عید همگی مبارک !!!

* دیروز بالاخره  لب تاب گرفتم ... مشتی در حد تیم ملی !!! اینم عکسش  البته  من قهوه  ایش گرفتم

*حالم از هرچی آدم دروغ گو تابلو بهم میخوره !! حالا یکی دروغ میگه  تابلو نیس اما فک و فامیل ما

دیگه  واقعا حال بهم زن شدن... اه .. اه

+تاریخ دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 10:26 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

ببیـــــن تو ایــن قفسـ چه  بیقــــــــــــــــــــــــــرارمـ  ٬

                                                    منـــو تنهـــــــا نذار بیا کنارمـ ....

منکهـ  با یه نــــگاه شدمـ مستــــ تو ...

نـــذار ویرونـــ  شمــ !!!

کجاســــت دستــ  تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ؟؟؟ !!!

 

 پ . ن :

* دست تو اگر بود ٬ دست من در جیبم نبود !!!    " جمله خیلی زیباییه "

* برای یه  چیزایی ٬ یه احساساتی ٬ یه  نگاهایی ٬ خلاصه خیلی چیزاست که  توضیحی نداری  جز

یه  احساس که برای اونم  توضیح و دلیل نداری ! و من نمیدانم این خوبه یا بد ؟ کسی میدانه  ایا ؟

* خیلی سخته  هم به  درسای دانشگاه برسی هم  کنکور ...

* دیشب بهش اسمس زدم میگم پرستو پول میخوام !! یه  ساعت ٬ دو ساعت ٬ سه  ساعت ...

خلاصه تا  ۱۰ شب جواب نداد ... من مطمئن بودم که  اسمس ندیده  !!! ساعت ۱۰:۳۰ رفتم

سرگوشیم دیدم ۱۰ تا اسمس اومد .. هی یکی یکی باز میکردم قربون  صدقه اش میرفتم ! فک کرده

بود قهر کردم جوابشو ندادم  ... وای انقده  منت کشی و دلبری کرده بود . مرگ اسماعیل خورده  بود

که ندیدمش و اینا ٬ بهش میگم ۸۰۰ - ۹۰۰ تومان میخوام نمیدونم کی میدمش پس !

میگه  کی گفت بدش پس ؟ به خدا آخه  یه  ادم چقدر میتونه  شانس داشته باشه که  من دارم ؟

 خدایا شکرت به خاطر دوستایی که  بهم دادی !!!

خیلی لذت بخشه  که  تو روزای تلخ و شیرین زندگیت کسایی هستن که مطمئنی تکیه گاهت

خالی نمیکنن و هرچقدر میخوای بهشو تکیه میکنی !

* من مدیونم به  همه  اونایی که  ثابت کردن  تو روزای تلخ و شیرین زندگیم ؛ همیشه  در کنارم بودن

حتی اگه  مث مریم فقط یه  نگاه محبت آمیز از دستشون براومده  ... و سخت دلگیر از کسایی که

همیشه  رفیق روزای شادی بودن  ...

* کاش بدانیم دوستی تنها به  واژه  اش نیست و مسئولیت هایی داره .

شنبه  نوشت :

آخه  الدنگ مجبوری دروغ بگی که  الان مث خر بمانی توش ؟ عوضی ...

حالم بهم میخوره  از آدمای که  دروغ میگن و فک میکنن طرفشون خره  .. د خر خودتی !

+تاریخ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:36 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

خیسم از حضور باران ٬

                   منو از سرما نترسان ...

                                        تو چهله  زمستان !!!

 

پ . ن :

* توی کنج خوش خیالی ٬ نازنین جای تو خالی ...

* امروز یه  اتفاقی افتاد که  خیلی میترسم ٬ خیلی !

* یادته  وقتی میترسیدم ... کاش بودی !

* لب تاب کنسل شد ... قیمتاش بالاست از پسش بر نمیام  .

* دلم براش تنگ شده .. دلم میخواد برم ببینمش !!! ولی نمیشه  ...

* فردا  با  بچه های فی س بوکی دانشگاهمون قرار داریم  ... خیلی باحاله !

 چهارشنبه نوشت :

امروزم که  دیدمش حتی نگاهشم نکردم ... ولی اون  مث همیشه  نشست پشتم و ... چه  سود ؟

 

+تاریخ دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:24 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

از چه مینالی آسمان ٬ چنین سخت و پرفشان ؟؟!

از چه گریانی ای  پر درد ؟

نکند تو نیز دلتنگی ...

دلتنگ این زمینان سر سخت ٬

این  زیبا رویان پر خشم ...

این سنگ دلان ؟!

از چه گریانی ٬ هان ؟

کاش بارانت را زبانی بود ... کاش!!!

 

پ . ن :

* از خودم بود ...

 * گردنم باز اذیتم میکنه  .. خیلی درد میکنه  :(

* چه  بارانی میـــــــــــــــــــــــــــــــــاد  .. ای جانم !!!

* باز با حراست درگیر شدم  و این بار جدی تر ... خدایا این دو ماهم بگذره  !

* خوشحالم که  از من خاطرات خوبی در ذهن داشتید ...

* سپردم به  مژگان که  برام لب تاب بگیره  ...

+تاریخ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:3 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

براي كشف اقيانوسهاي جديد

بايد شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد ،

ايــن جهـــــان ، جهـــــان تغييـــر اســـت

نــه تقـــديـر ...

                                                                            ... لئـو تولسـتوي ...

 

 

پ . ن :

*  راستش تصمیم نداشتم که  ادامه  تحصیل بدم و حس میکردم خیلی خسته  شدم  ٬ واقعا سخته 

که  از ۶ سالگی یک بند درس بخوانی ! درسته  الان افتخار میکنم که  ۲۱ سالمه  و مهندس نرم  افزارم

اما مفتخر کننده  تر اینه  که ۲۳ سالگیم  ارشد داشته  باشم  ...

دیشب دوستام اینجا بودن ٬ یکیشون میگفت دلم میسوزه  برات باز میخوای بشینی درس بخوانی ؟

فقط خندیدم  ... میدانم احتمال قبول شدنم  امسال خیلی کمه  اما حداقلش اینه  که  برای آزاد و

علمی کاربردی آماده  ام  ! بعدم انقر به  خدا اعتماد دارم  که  میدانم اگه  بخواد قبول میشم 

 فقط کمی تلاش لازمه  ٬ ایمان دارم  کمک میکنه  اگه  به  صلاحم باشه  امسال قبول شم !!!

از شنبه  قراره  با چند تا از دوستای دوره  کاردانیم سر فصل ها رو دربیاریم و بشینیم حسابی بخوانیم 

اشتباه کردم باید از همون پارسال شروع میکردم  ...

از طرفی پرژه خیلی سنگینی دارم  که  مربوط به  کوتاه ترین مسیر در شبکه های عصبی هستش

که  فقط منابع رفرنس هست و باید خیلی ترجمه  کنم  ... نیمدانم از پسش بر میام یا نه  ؟

استاد راهنمام خیلی سخت گیره 

اما میدانم دستم تو دست خداست !!! اسمان دارم  که  دستمو رها نمیکنه  ...

* عاشق اینم  که  کنار دوستام باشم  ... کنار آدمایی که  همه  دنیا رو حاضر نیسم با تار موهاش

عوض کنم  ... خدایا شکر که  همچین کسایی رو تو زندگیم دارم  !!! اصلا نمیدانم قضیه  چیه  ؟

هر وقت که پرستو اینا رو میبینم تا چند روز شارژم ... دیشب کلی براش دلبری کردم ... عاشقشم 

* کاش بودی ...  اما حالا هم که  نیستی میدانم چون نباید باشی ...

* هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم …

* بی نهایت لذت بخشه  که  یکی باشه  بدانه  که چه میوه ای دوستداری و برات بخره ٬

چه ادامسی دوستداری  برات تهیه  کنه  ... بیکوییت و شکلات مورد علاقه ات بدانه  ٬ رنگ های

 مورد علاقه ات رو بشناسه  و در پس این دانستن ها بهش جامعه  عمل بپوشانه 

 و همه اینا رو برات تهیه کنه و با علاقه نگات کنه  تا بدانه  راضی هستی یا نه  ؟

توجه  :

امروز روز خاطره  هاست ٬ خواهش میکنم  اولین خاطره  ای که  از من به  ذهنتون میرسه  رو بگید !!

 

+تاریخ پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:49 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

درد آنجاست که  ...

انقدر عاقل شده ای که  نگذاری  ٬

دلت عاشق شود ... !!!

 

 پ . ن :

* چرا دنبالت میگردم ؟؟؟  چرا نیستی ؟ چرا انقدر احمقم ؟ چرا ...

* این ترم واقعا درسام سنگینه ٬ یا شایدم یه  توفیق اجباریه ! به هرحال امسال دفترچه ارشد میگیرم

فقط برای اشنایی با سئوالا تا سال دیگه خدا چه بخواد و چه بشه ٬ توکل به خدا ...

* هوا حسابی سرد و پاییزی شده  ... دوستدارم این هوا رو !

 * همین الان ۹ نفر توی وبم انلاینن تا ببیینم چند نفر نظر میدن !

+تاریخ سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:13 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |


 

بر سر لوحه ی این دل خسته  مینویسم ٬

این من مغرور دگر ...

آن نیست که  میپندارید!

این تن خسته ٬ این دل شکسته ٬ این ایستاده ی از پا فتاده ...

دگر قلب ندارد که  هدیه  دهد ...

دگر عشق ندارد که  بفشاند ... دگر دل ندارد !

و تو خوب دانی که  این تن بی دل ٬ هیچ ندارد ...

هیچ !!

من دگر هیچ ندارم ...

پ .ن :

* از خودم بود ٬ نظرتون رو میخوام رو راست راجب مطالبی که  از خودم هست رو بدونم  !

* از دیروز فکری تو مغزم پرورش پیدا کرده  راجب یه  کار خوب ٬ اقداماتی هم کردم تا ببینم خدا

 چی میخواد و توکل به خودش ٬ باشد که  بهترین ها رو برام رقم بزنه  .

* بهش میگم ایده  من شر شد برای تو ٬ میگه  عیب نداره  به  جاش اگه  درست شه  همیشه

  مال خودمی ... همیشه  همیشه  ! و من در جواب : خفه  شو ...

تصمیم جدیه بار دیگه  تو دهنش میزنم ٬ جوری که  هیچ وقت فراموش نکنه  ! بذار هرچی میخواد

 راجبم فکر بکنه  اما اون لعنتی که  نمیدونه  با حرفاش چه  بمب خاطراتی رو در من منفجر میکنه  ...

اعصابمو خرد میکنه  ... با نگاهش با حرفاش با تیکه  کلاماش با همه چیش آتیشم میزنه ٬

دست خودم نیس  احساس تهی بودن میکنم  !

* مهم نیس ...

 * فردا با دکتر کلاس دارم  ٬ آخه  بابام  جان چرا سر کلاس انگلیسی درس میدی ؟ ما فارسیشم

نمیفهمیم اونوقت دکتر انگلیسی درس میده  !! کلی ترجمه  دارم  :(

با همه  سختگیری هایی که  داره  من عاشقشم ٬ عاشق این شخصیتشم  ٬ خیلی دوسش دارم !

 * دلتنگم ... خیلی بیشتر از اونی که  فکرشو بکنید ! خیلی ...

دوشنبه نوشت :

۱۷ ابان دفتر چه  ارشد میاد و گجکمه ( وسوسه ) که  بگیرم و بشینم خر خوانی !!!

+تاریخ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:17 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |