|
یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه ! |
انگار یه زغال داغ روی دلم میزارن ...دلم میسوزه ...
نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت ... نمیدانم من مسیر اشتباهی
رفتم یا بقیه اشتباه میکنن ؟؟؟
دلم برای خودم و تک تک اون لحظاتی که به مهربانی کردن در حق دیگران گذراندم میسوزه
دلم میگیره وقتی خودمو انقدر تنها میبینم ...
دلممیسوزه وقتی یکی یکی باید پل بشم برای گذر دیگران ....
شاید اگر مامان نبود دیگه به این زندگی توی این دنیا ادامه نمیدادم ... خسته کننده ست ...
تحملم هر روز داره سر میره و از چشمام بیرون میریزه ...
انگار هر روز باید برای یه نبرد عظیم بیدار شم ... مشکلات ومسائل مختلفی دست به دست هم میدن
تا به یادم بیارن چقدر تنهام ... چقدر باید تحمل کنم و به روی خودم نیارم ...
کاش میشد درون قلب و مغزم به یکی نشان بدم ...
از بس کشیدم و به رویخودم نیاوردم ... دیگه خودمم باورم شده چیزیم نیست ...
ته قلبم تمام اون روزایی که حقونبود ولی سهمم شد روبهم یاداوری میکنه
چقدر کشیدم و به روی خودم نیاورم ... انگار از بچگی یادگرفته بودم که دیگران شاد کنم و سهم خودمم
از غصه هاشون بردارم و بیصدا بخورم ، انگار یه چیز تحمیلیه که بعد از سالها هنوزم بدنم پسش میزنه