یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

 

بر سر لوحه ی این دل خسته  مینویسم ٬

این من مغرور دگر ...

آن نیست که  میپندارید!

این تن خسته ٬ این دل شکسته ٬ این ایستاده ی از پا فتاده ...

دگر قلب ندارد که  هدیه  دهد ...

دگر عشق ندارد که  بفشاند ... دگر دل ندارد !

و تو خوب دانی که  این تن بی دل ٬ هیچ ندارد ...

هیچ !!

من دگر هیچ ندارم ...

پ .ن :

* از خودم بود ٬ نظرتون رو میخوام رو راست راجب مطالبی که  از خودم هست رو بدونم  !

* از دیروز فکری تو مغزم پرورش پیدا کرده  راجب یه  کار خوب ٬ اقداماتی هم کردم تا ببینم خدا

 چی میخواد و توکل به خودش ٬ باشد که  بهترین ها رو برام رقم بزنه  .

* بهش میگم ایده  من شر شد برای تو ٬ میگه  عیب نداره  به  جاش اگه  درست شه  همیشه

  مال خودمی ... همیشه  همیشه  ! و من در جواب : خفه  شو ...

تصمیم جدیه بار دیگه  تو دهنش میزنم ٬ جوری که  هیچ وقت فراموش نکنه  ! بذار هرچی میخواد

 راجبم فکر بکنه  اما اون لعنتی که  نمیدونه  با حرفاش چه  بمب خاطراتی رو در من منفجر میکنه  ...

اعصابمو خرد میکنه  ... با نگاهش با حرفاش با تیکه  کلاماش با همه چیش آتیشم میزنه ٬

دست خودم نیس  احساس تهی بودن میکنم  !

* مهم نیس ...

 * فردا با دکتر کلاس دارم  ٬ آخه  بابام  جان چرا سر کلاس انگلیسی درس میدی ؟ ما فارسیشم

نمیفهمیم اونوقت دکتر انگلیسی درس میده  !! کلی ترجمه  دارم  :(

با همه  سختگیری هایی که  داره  من عاشقشم ٬ عاشق این شخصیتشم  ٬ خیلی دوسش دارم !

 * دلتنگم ... خیلی بیشتر از اونی که  فکرشو بکنید ! خیلی ...

دوشنبه نوشت :

۱۷ ابان دفتر چه  ارشد میاد و گجکمه ( وسوسه ) که  بگیرم و بشینم خر خوانی !!!

+تاریخ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 16:17 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |