یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

 دیروز توی تنهایی خودم  قدم میزدم  و  به این فکر میکردم که  کجای دنیای من اشتباه  بوده ؟

اینی که  همیشه جور کم کاری دیگران رو من باید بکشم داره خفه ام  میکنه  ...

واقعا چرا ؟

چرا هرکسی دور و ور منه یه جورایی انتظار داره من هه چیز رو انجام بدم ؟ نکنه مقصر خودمم ؟

این مسئله بشدت اشک منو در میاره ...

چرا همیشه مجبور شدم تلاشم رو مضاعف بکنم تا دیگران راحت بشن ؟

چرا هیچ کس نگفت این موجود یه زنه که  تنهاست ... چرا کسی متوجه نیست خسته شدم ؟

چرا دیگران تلاش نکردن و من راحت باشم ؟

چرا کسی منو اونجوری که  دلم میخواد حمایت نمیکنه ؟

دلم میخواست یه پدری بود که تلاش میکرد که کمتر سختی بکشم ؛ نه اینکه زحمتی برام نکشیده

باشه ؛ نه ... فقط یه نفری بود که  مجبور نبود اونچه رو که میخواستم خودم به تنهایی بدست بیارم .

دلم میخواست یه برادری داشته باشم که حداقل نیاز مالی نداشته باشه که من مرتفع کنم

دلم میخواست شوهری داشتم که  مثل یه رفیق یا برادر منو نگاه نکنه 

مثل یه زن منو ببینه ....

شاید واقعا مشکل خود من هستم

دلم بشدت یه آغوش آغشته  به حمایت میخواد ...

خسته  شدم از این همه خود اتکا بودن ... من  فقط یه گیس گلابتونم و یه آفتاب سر ظهر زمستانی

نه  یه  اکسترودر استوک که  میخواد سعی کنه  نو باشه ...

 

 

+تاریخ شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 16:3 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |