|
یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه ! |
گذاشتم راز های نگفته انگار این اسم روی مطالبش تاثیر گذاشت ...
گاهی با خودم میگم اگه یه خواهر داشتم خیلی چیزا نمیکشیدم و انقدر روح و تنم زخمی نبود
ولی حالا که ندارم ...
خیلی از وقتا دلم برای خودم سوخته و اشک از چشمام راه گرفته ...
هر بار به خودم قول دادم که دیگه نذارم کسی اسیب بهم بزنه و اشکمو در بیاره ...
ولی نشد ... نشد و بازم شکستم ... بازم اشک ریختم ... بازم تازیانه دیدم ...
تنهایی حسیه که فکر میکنم نمیشه پرش کرد ... مثل یه گوداله که هرچی ام
تلاش کنی برای پر کردنش بازم ؛ خالیه ...
کاش یه خواهر داشتم ... کاش یکی بود که شبیه خودم بود و میشد حرفای
توی دلمو بهش بزنم ... باهاش بگم و بخندم و اشک بریزم ... باهاش رازهای مشترک
داشته باشم که فقط ماله خودمون باشه ...
شاید این وبلاگ حکم همون خواهر نداشته م شده که عاشقانه و صادقانه به حرفام گوش میده
و باهام همدردی میکنه ... حیف که یه اغوش نداره که بهش پناه ببرم و دستی که
موهامو نوازش کنه ...
ولی هست ... با همه کم و کاستی هاش هنوزم هست ....