|
یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه ! |
گاهی با شنیدن یه آهنگ پرت میشم به سالها پیش ...
وقتی به خودم میگم وای ... 9 سال گذشت ... زندگی عجیب میگذره ...
همیشه سعی میکنم برای فرار از خاطرات اهنگای قدیمی رو گوش نکنم ...
تا خیلی چیزا کماکان توی بخش خاک خورده مغزم باقی بمانه ...
اما مغز من با کوچیک ترین نت موسیقی که میشنوه فوری رجوع میکنه به خاطرات ...
لعنتی ... فقط این قسمت مغزم خوب کار میکنه !!
بگذریم ...
نوروز نزدیکه ... دوسش دارم ولی ذوقی براش ندارم ... شاید برای اینه که خسته ام :/
باید اعتراف کنم کامندی خانه داری و زندگی مشترک اونم با این مهمانی های مزخرف
واقعا سخته ... حس میکنم گاهی اوقات باید سر 50 نفر بکنم تا حسم تخلیه شه ...
یه همچین ادم عصبانی ام :/ اونم در استانه بهار ... :)
پ . ن :
* دلم میخواد دستمو حلقه کنم دور دست پوریا و برم قدم بزنم ... به هیجی ام فکر نکنم
ولی کو وقتش ؟
* من ماندم این بازدید کنندگان هر روز وب من کین که بی صدا میان و میرن فقط جای پاهاشون میمونه ؟