|
یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه ! |
بازم یه روز تازه رقم خورده ...
امروز , اولین روز از بقیه عمر منه ... بازم ساعت پوریا زنگ میخوره و پا میشه و میره سرکار
بازم ساعت 6.45 دقیقه موبایلم زنگ میخوره و تا ساعت 7 چسپیدم به تخت و بالاخره از خواب
دل میکنم و صبح اغاز میشه ...
کتری میزارم و شروع میکنم به ورزش تا 7.40 دقیقه و بعد یه صبحانه تند و سریع و راهی شدن سر کار ...
و بازم دردسر و دغدغه ها وووو
زندگی ادامه داره تا شب ... و پایان یک روز دیگه ...
براستی ما آدما چقدر تکرار میشیم ... و هر بار به یه نحو ...
ولی چقدر توی این تکاپوی تکرار دروغ میگیم و ماسک میزنیم و ریا میکنیم و حتی سکوت میگنیم ...
ار سکوت از گفتن ها , اونم به نوعی ریا ست ....
الان داشتم فکر میکردم که چرا دیشب قضیه حقوق م رو به پوریا گفتم ؟ میشد نگم ...
میشد نفهمه .. اصلا ایا اون همه چیز رو به من میگه ؟ ...
ولی وقتی فکر میکنم یه بخش از مغزم بخاطرش ممکن بود همیشه اشغال باشه دیدم نه ...
انقدراهم کار بدی نکردم که گفتم ...
اره من از نگفتن ها و دورغ گفتن ها عاجز ام و از این بابت خوشحالم ...
خوشحال ...
زندگی با تکرار و خوشحالی ... :)
پ . ن :
* راستی ؛ اسفند ...