یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

سلام

دوباره من اومدم ... دلم هوای نوشتن کرد ...

یهویی دستم به قلم (کیبرد) رفت و دلم خواست که بنویسم ...

بنویسم از این روزای شلوغ پلوغ و در هم ... روزایی که نمیدانم کی شب میشه و کی روز ...

زندگی ریتم تند و البته شادی برام مینوازه ...

و من دست در دست عشقی محکم و دل گرم به خدایی مهربان میرقصم و میرقصم و میرقصم

به  این ساز ...

از زندگی مشترک بگم ؛ خوبه .. خیلی خوبه .... فقط مسئولیتش برای منی که هم کار میکنم و هم

خانه و زندگی به نحو احسن مدیریت میکنم زیاده ... دروغ چرا گاهی دلم تنگ میشه برای بیخیالی مجردی

و دوران بیکاری ...آدمیزاده دیگه به هیچی قانع نیست ...

یهو تمام زندگیم دگرگون شد ... هم کار و هم زندگی و یهو سمت هام تغییر کرد ...

کار مدیریت سخته اونم وقتی 30نفر مرد گنده و معاملات گنده گنده برعهده ت باشه ...

ولی اینکه چطور به این سمت رسیدم جالب تره ... هم زمان هم مدیر خانه شرم و هم محل کار ...

دلم برای کارمند بودن و دختر خانه بودن تنگ شده ...

بگذریم ... خدا رو شکر برای همه چیز ... برای داشته هام ...برای همسرم که از همه چیز ارزشمند تره

برای مردی که وقتی میبینمش کلا خستگی یادم میره ... برای کسی که نگاهش انرزی بخشه برام ...

خدایا شکرت ...

 

 

پ . ن :

+ رمضان امسال هم رسید و ما یه امسال یه ختم قران جمع و جور 6 نفره داشتیم ... به امید قبولی ...

+ التماس دعا از همگی دارم

+ دلم میخاد برم سرپرستی اینجا دوست ندارم :/

 

 

 

+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:6 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |