یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

امروز روز دفاع پوریا بود ... خدا شکر اینم به خیر گذشت  

دیگه چیزی نمانده یکی یکی داریم جلو میریم و دیگه چیزی نمانده ... 

یه حس غریبی دارم ... خیلی اتفاقای جور واجور دور ورم داره میافته و صد البته اتفاقای خوب :) 

فکرم پیش کارمه و اگه خیالم از اونم راحت شه میتازم سمت ارامش با سرعت برق و باد ... 

از اینجا نمیتوانم دل بکنم ... هرموقع دارم وارد این وب میشم همه چیز از  

جلوی چشمام رد میشه ... خاطرات خوب و بد ... 

یه حس وابستگی به اینجا دارم ... به اینجا که نه به خاطراتش و آدماش ... هرچند ک یکی یکی  

رفتند و فراموش کردن آفتاب بود ... ولی آفتاب هست و هر روز درخشان تر به لطف خدا ...  

 

پ . ن : 

- این حسای خوب رو مدیون توام خدا ...  

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:4 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |