|
یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه ! |
گاهی اوقات کنترل کردن خودت اشتباهه ... اینکه همیشه بخوای منطقی باشی ...
اینکه نخوای زانو بزنی و اعتراف کنی اشتباهه ... گاهی باید با تمام قوا اشک بریزی .... گاهی باید
با همه وجود فریاد بزنی و گاهی ام مثل دیروز من ساعت ها باید سکوت کنی ....
دیروز علارغم صحبت های شب گذشته و حس بد من و خستگی ازش خواستم بیاد و ببرتم بیرون ...
ساعت ها دستش گرفتم و سکوت کردم ... رانندگی کرد من سکوت کردم ... نگاهم کرد من سکوت
کردم ... دستام نوازش کرد من سکوت کردم ... من فقط رفته بودم که سکوت کنم ....
که با سکوتم آرام بشم ....
دیروز اونم اعتراف کرد ... اونم از احساسش گفت ....
نمیدانم چطور میشه که ساعت ها انقدر در کنارش تند تند میگذره ... نمیدانم دستاش چطور میتوانه
انقدر گرم باشه ... نمیدانم چطور میشه که من انقدر میخوامش ....
هرچی که هست کار خداست ... خدایی که بارها نشانم داد منو ول نمیکنه ...
ممنونم خدا ...
