یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم ٬ چامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم

نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم ٬دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است...

 دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است

من تمام استخوان بودنم ٬ لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند !

انحناي روح من ٬ شانه هاي خسته ي غرور من ٬تکيه گاه بي پناهي دلم ٬شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام ٬بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است .

 دردهاي پوستي کجا؟ درد دوستي کجا؟ ....

اين سماجت عجيب ٬پافشاري شگفت دردهاست !

 دردهاي آشنا ٬دردهاي بومي غريب ٬ دردهاي خانگي ٬ دردهاي کهنه ي لجوج اولين قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است .

 دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است ٬ پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

دفتر مرا دست درد مي زند ورق ٬ شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است .

 پس در اين ميانه من از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست درد، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا کنم؟ ...

در پس این درد ٬ تنها یک چیز مانده برایم و معنای همه چیز را برایم میدهد و او خداست .

خدایی که تنها امیدم به اوست ...

به او که از رگ گردن به من نزدیک تر است و از همان جا صدای هق هق گلوم را میشنود !

 

 

بعد نوشت .::.

+ به یه جایی رسیدم که هر چی تقلا میکنم نمیتوانم بفهمم چی درست و چی غلط ! اصلا انگار هیچ

چیز متوجه نمیشم ٬ حسم جوریه که دلم میخواد چشامو ببندم و انقده فشار بدم و جز سیاهی

هیچ چیز نبینم و وقتی پلک باز میکنم در ۱۰ سال آینده باشم ٬ اینجای زندگی خیلی بده !

+ مرسی ... بسیار زیبا بود !

+ خدایا از عمر من ٬ از زندگی من ٬ از خوشبختی من ٬ از هر آنچه که دارم بگیر  ولی مادرم

ناراحت نشه ٬ اشکشو نبینم ٬ غمشو نبینم ! تو خودت میدانی این آرزوی منه ... من راضی ام

کاری کن !!

جمـــــعه نوشتـــــ .:.

+ میدانم نمیخواد به روم بیاره وگرنه میدانم تو دلش چه خبره ! جمعه باشه اذان بدن و دل تنگ هم

باشه ٬ سختمه دیدن اشکاش ولی نگاه غمگینش میکشدم ! خدایا به داد دلش برس ...

+ خیلی بی معرفتی ...

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:57 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش |