رازهــــای نگفــــته

یکی اون بالا حواسش همیشه به بنده هاشه !

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

 

عشقت اگر به  دلم بتابد چه کنم  ؟

مهرت به  سرای من بخوابد چه  کنم  ؟

یکدم به  سئوال من جوابی بده ای دوست ...

روزی که  دلم تو را بخواهد چه  کنم  ... ؟

 

پ . ن :

* مخاطب نوشته  ام تو بودی ...

* او نمیداند کسی که  چشم هایم برایش هنوز هم  بارانیست ... خود اوست ! حتی بعد از سالها ...

* میگن آدما وقتی پیداشون نیست یا درگیر دردسرن یا خوشحالی !

 امیدوارم  فاطمه ٬ ناهید ٬ رضا٬ زینب و مرتضی همگی خوش باشن که  پیداشون نیست !

* ای دریغ از این عمر که  ...

 دوشنبه نوشت :

خداییش داداش خری دارم ... بدبخت به  خر که  به  داداشم نسبتش میدم !

♥ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 19:37 افتــــــابــ ♥
 

دریغا عیش شب گردی که  در خواب سحر بگذشت ٬

ندانی قدر وقت ای دل مگر  وقتی که در مانی !

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست ٬

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی ....

 

 

پ . ن :

* هیچ کس همراه نیست !!!

                                            " تنهای آخر "

* نمیدانم !

* یه روز با عمه ام بحثم شد شد سر اینکه یه دوست هیچ وقت به  پای فامیل نمیرسه ! اون میگفت :

عمرا یه دوست به پای خواهر یا برادرت برسه ووو اما من میگفتم نه  ! اما من همین جا٬ تو اینترنت

دوستایی دارم که  برام از فامیل عزیزتر هستن ٬ یکیشم همین دادای گلم  مرتضی !

من خیلی شرمنده  اشم و خیلی برام زحمت کشیده و واقعا مث یه  داداش خوب برام همه کاری کرده

و من نتونستم  امسال تولدشو اونجوری که باید بهش تبریک  بگم !

از صمیم قلبم بهش تبریک میگم و از خدا میخوام به  هر آنچه که  دوست داره  برسه ٬ تولدت مبارک !

 سه شنبه نوشت :

نمیدانم شما هم مث من شده که  حالتون از خودتون و اخلاقاتون بهم بخوره  ؟ نمیدانم چرا با وجود

اینکه  آدمو له ام میکنن و از روم رد میشن بازم بهشون لبخند میزنم ... گرچه در درون حالم از خودم بهم

میخوره و برای این حس خودم دلیلی ندارم  ! عجب ...

شاید باید ساده نگذرم از دیگران ... اما نمیشه  .

نمیدانم چرا پیغام دوستی داده  بود؟ نمیدانم چرا قبول کردم و اددش کردم ٬ لعنت به  من !

منی که  عکساشو میبینم اشک تو چشام جمع میشه  و دلتنگشم ... گرچه  اون بدی کرد

چهارشنبه نوشت :

خودمم نمیدانم چرا انقدر ضعف نشان دادم ... با خاکسار بحثم شد و افتادم گریه  ! من ...

 

بچه ها شما هم سیستم نظر دهی وبلاگ ایراد داره ؟ من نمیتوانم تو وب کسی کامنت بزارم

♥ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 18:1 افتــــــابــ ♥
تنها یک برگ مانده بود ...!

درخت گفت :

منتظر میمانم ....

برگ گفت :

... تا بهار خدا حافظ .

بهار شد ...

اما درخت عشقش را در میان انبوه برگ ها گم کرد !

پ . ن :

* شب شد و نور چشات مهتاب برده ز یاد .... خنده چشمهای تو غم هامو داده به باد

* کاش ...

* هر روز از این باغ بری میرسد ... یه  نامزد دیگه  !

* خستگی در درونم رخنه کرده

* دو سال پیش ۸۶ صفحه  براش نوشته  بودم ... میخواستم براش بفرسمش اما نشد ....

 دلم نیامد خیلی چیزا رو بدانه  . چند روز پیش همه  اشو تیکه  تیکه  کردم  !

هر صفحه  رو میخواندم و اشک میریختم و بعد تیکه  تیکه  میکردم  ...

 کاش میشد خیلی از چیزا رو اینجوری تیکه  کرد و بعد فراموش کرد ... بعد با خودم فکر کردم شاید خیلی

مهربان باشم  که  خط بطلان کشیدم روی همه  چیز و بازم  ادامه  دادم ... شایدم  نه  !

دوست داشتم ازش بپرسم چطور دلش آمد ؟ ...

* از من تا شماها خیلی فاصله  هست ...

* خیلی چیزا بهم ریخته و عوض شد از جمله  عروسی جمعه که  بهم خورد و پرونده  اش بسته  شد

* دیروز با خودم فکر میکردم مسیر زندگیمو باید عوض میکردم ... ولی نکردم ! تقصیر خود بود

شب نوشت :

* امروز کلی دلبری کرد٬عزیزم ! فک کنم خیلی دلش برام تنگ شده  بود خیلی وقت بود ندیده  بودمش

* الان تو فیس بوک تینا رو پیدا کردم ... با کینه نگاهش کردم ! بهش گفتم دنیای بدیه ٬

حالم ازش بهم خورد . کینه ای نیستم ولی دیگه  برام غریبه  اس ٬ لعنتی .

پنج شنبه نوشت :

* دوست دارم با ندا حرف بزنم ... اما میترسم ! نمیدانم هنوز گوشی برای شنیدن حرفام داره یا نه  ؟

* گاهی دلم بد جور هواشو میکنه  ... نمیدانم اونم اینجوری هست ؟ شاید دارم حماقت میکنم !

♥ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 13:26 افتــــــابــ ♥
 

زندگی همهمه مبهمی از رد شدن ٬

خاطره هاست !

هرکجا خندیدیم  ....

                               زندگانی همانجاست  .

 

پ .ن :

* بازم طوفانه !

* گاهی دلم براش تنگ میشه ... چه سلامی بود .... اوف !

* نمیدانم راجبش چی فکر کنم ٬ واقعا چی شد اون همه محبت دو طرفه ؟

* برای مامان مرتضی دعا کنید کسالت داره !  

 یکشنبه نوشت :

میدونی چیه  خدا ؟ دیگه  انقده  صدات کردم خجالت میکشم ! تمومش کن به خیر خوشی و به سرعت

♥ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 11:48 افتــــــابــ ♥
 

بیادتان می آورم تا همیشه بدانید زیبا ترین منش آدمی ٬

محبت اوست !

پس محبت کنید ...

چه به  دوست و چه به  دشمن  و

که  دوست را بزرگ میکند و دشمن را دوست ...!

                                                 "کوروش کبیر "

 

پ . ن :

* تف به شرفشان ....

* خدایا دوست دارم به  زبان آدما باهام حرف میزدی ... کاش دلیل این مسائل که میدونم دست خودت

در کاره بهم میگفتی ! شایدم میگی و من نمیفهمم ؟ ... نمیدانم

* وااااااااااااااای من هنوز لباس نخریدم آ

* غمگینم !

 پنج شنبه  نوشت :

وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بچه ها فاطمه  عکس خودشو و همسرشو برام  فرستاد

اگه  بدونیــــــــــــــــــد چقدر شوهرش آقاست و قیافه  اش معصومه ٬عزیزم خودشم انقده خوشمل شده

کلی براشون ذوق کردم ! از ته  قلبم براشون ارزوی خوشبختی میکنم 

 

♥ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 20:15 افتــــــابــ ♥
 

همیشه اوضاع همونجوری که ما دوست داریم جلو نمیره ...

 خیلی نگرانم و از اینکه چه اتفاقایی در آینده متنظره  !

خدایا تورا به وجود مقدس خانم فاطمه قسم میدم تو این روزای فاطمیه

همه این تلاطم ها رو به خیر و خوشی تمام کن !

همه این مشکلات  هر جور که به صلاحه از سر بگزانیم  ...

خدایاخواهش میکنم ....

به وحدانیتت قسم دیگه خودمم خجالت میکشم انقدر یه حرف تکرار میکنم و ازت میخوامش

ولی تا دیر نشده  به  داد برس و گرچه میدانم خدا همیشه به موقع میرسه !

پ . ن :

* قدرت من کمه یا امتحانات تو سخت ؟!

* فاطمه گلم ایشالا که قبول شی .. گرچه نمیدانم امتحان چیه ؟ امروز داشتم تعریفتو برای برو بچ

دانشگاه میکردم که چقدر باشعور بحث میکنی راجب مذهب و اینا و ناراحت نمیشی !

* دعا کنید همه چی ختم به خیر بشه !

 سه  شنبه  نوشت :

همش یاسین تو گوش خر خواندن بود !

♥ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 18:13 افتــــــابــ ♥
 

بایـــ ـــد آهستهـ نوشــت  ...

با دلـــ خستهـ نوشتــ ــ !

بالبــــ بستهـ نـــــوشت ٬

گرمــ و پر رنــــ ــگ نو ــشت ...

رویــــ هر ســ ـــنگ نوشتــــ

تا بداننـــــــد همه ٬ تا بخنـــــدند همه

که اگر دوستــــــــــــ نباشد دل نیست ... ❤


چشم های دوست من پنجره است

  پ . ن :

* تقدیم به  همه  دوستام  .... به  خصوص مریم گلم که من شرمنده  اشم  ٬ خیلــــــــــــــــــی !

* خدایی اگه  الان فاطمه  اینجا بود خفه اش میکردم ٬ ولی امیدوارم امتحانشو خوب بده 

* هنوز لباس پیدا نکردم !

* فکر نکنم حد اقل تو طایفه  ما هیچ عروسی به  خوبی عروسی داداش بشه !

 فقط خدا برسانه  لباس منو ٬ دیگه  همه چی عالی و خوب میشه  ...

* خبری از ندا نیست ٬ نمیدانم برگشته  یا نه  ؟

* فکر کنم باید برای پیدا کردن سیده  زینب هم جایزه  بزارم ؟!

 

♥ جمعه دوم اردیبهشت 1390 16:26 افتــــــابــ ♥


طراح : صـ♥ـدفــ