تبليغاتX
انـــــقدر در میزنم تا در به رویم وا کنی


انـــــقدر در میزنم تا در به رویم وا کنی

از امروز تا روز نامعلومی اسم وبلاگ عوض میشه !

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم ٬ چامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم

نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم ٬دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است...

 دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است

من تمام استخوان بودنم ٬ لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي کند !

انحناي روح من ٬ شانه هاي خسته ي غرور من ٬تکيه گاه بي پناهي دلم ٬شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام ٬بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است .

 دردهاي پوستي کجا؟ درد دوستي کجا؟ ....

اين سماجت عجيب ٬پافشاري شگفت دردهاست !

 دردهاي آشنا ٬دردهاي بومي غريب ٬ دردهاي خانگي ٬ دردهاي کهنه ي لجوج اولين قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است .

 دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است ٬ پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

دفتر مرا دست درد مي زند ورق ٬ شعر تازه ي مرا درد گفته است درد هم شنفته است .

 پس در اين ميانه من از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست درد، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا کنم؟ ...

در پس این درد ٬ تنها یک چیز مانده برایم و معنای همه چیز را برایم میدهد و او خداست .

خدایی که تنها امیدم به اوست ...

به او که از رگ گردن به من نزدیک تر است و از همان جا صدای هق هق گلوم را میشنود !

 

 

بعد نوشت .::.

+ به یه جایی رسیدم که هر چی تقلا میکنم نمیتوانم بفهمم چی درست و چی غلط ! اصلا انگار هیچ

چیز متوجه نمیشم ٬ حسم جوریه که دلم میخواد چشامو ببندم و انقده فشار بدم و جز سیاهی

هیچ چیز نبینم و وقتی پلک باز میکنم در ۱۰ سال آینده باشم ٬ اینجای زندگی خیلی بده !

+ مرسی ... بسیار زیبا بود !

+ خدایا از عمر من ٬ از زندگی من ٬ از خوشبختی من ٬ از هر آنچه که دارم بگیر  ولی مادرم

ناراحت نشه ٬ اشکشو نبینم ٬ غمشو نبینم ! تو خودت میدانی این آرزوی منه ... من راضی ام

کاری کن !!

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391| 15:57 |افتــــــابــ | |

 

از قدیم میگفتن :

آب مال کوچیکتره !!

خب چون کوچیکه ٬ صبر نداره ٬ معنی نمیفهمه ٬ حکمت نمیدانه ٬

میدانی خدا ؟ ...

دلم ازت گرفته !

ماهم بچه ایم ٬ بی صبریم ... یعنی هرچیم صبر داشتیم تمام شد اما تو آب ندادی ....

دلم گرفته چون ازت خواستم ...

عاجزانه خواستم ٬ التماس کردم٬ قسم دادم ٬ داد زدم ٬ قهر کردم ....

ولی نداد  ... بهم گوش نکردی ....

خدایا دلم گرفته !!!

یعنی انقدر .... واقعا نمیخوای کمک کنی ؟

یعنی همه چیز نادیده گرفتی ؟ یعنی مایی که بهت رو اوردیم پس میزنی ؟ ....

 انقده صبر نیار ... صبر نداریم !! نداریم .. نداریم ...

بسه ... خواهش میکنم !! التماس میکنم ...

خدایا منو میبینی ؟؟؟؟
صدای هق هق گریه ام از گلویی می اید که تو از رگش به من نزدیکتری ...

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 11:28 |افتــــــابــ | |

 

کلمــــــــات حقیر را چــگونهــ ٬

روی  سفـــــــــــــیدی کاغـــذ بیاورمــــ ....

در حالــــــی که خود می دانــــم هیچ چیز فایدهــ ای ندارد ؟

 

بــعد نوشـــــــــــــــــت .::.

+ سکوت !

+ نمیدانم چرا انگیزه ندارم ٬ چرا به در بسته خوردیم ؟ یعنی توی این دنیا جایی برای من نبود ؟...

+ بی انگیزه ای برام به معنی مردنه ...

+ صبح آ از در بانک رد میشم ٬ ماشینشو همونجا پارک میکنه ... نمیدانم چرا بوق میزنم و رد میشم

راستی چیزی هست که منو یاد اون بندازه ؟ ...

+ فرق کردم ٬ خیلی ...

+ نمیدانم من پر توقع ام یا واقعا حدسم درسته ... ولی خیلی بی معرفته ! هیچ موقع فک نمیکردم

انقده فرق بکنه ٬ همیشه فکر میکردم رابطمون ٬ نه ! قطعا من اشتباه میکنم ... اون هنوز همون

دوست خوبه منه ... من حساس شدم !

+ دلم برای لب تاپم تنگ شده ... کثافت !

دوشنبهــ نوشــــــت .:.

+ حالم از بابام بهم میخوره ٬ حیف این واژه نیست ؟ بابا ... تف به شرفت کثافت !

+ حرف اضافه موقوف ...

+ حالم بده !

+ ندا تو که نمیخوای چیزی رو بگی چرا میزاریم تو خماری ؟ جان من یه راهنمایی هم راجب خط

موبایلات بکن چون من به هرکدوم اسمس میدم قاطی پاتی میشه ؟ هردوش دست خودته ایا ؟

 

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391| 11:4 |افتــــــابــ | |


[-Design-]