تبليغاتX
عاشقان ائمه
جرعه ای از زلال وحی....

سلام بر دلهاي شکسته

 

سلام بر سينه هاي سوخته

 

سلام بر دستهاي خسته

 

سلام بر آسمان نگاههاي باراني

 

 سجاده اي بر طپش هاي دلم مي گسترانم . آه که اين کلام چقدر زمين گير است و هواي روزگاران چه دلگير

 

(( همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي    چه زيان توراکه من هم برسم به آرزويي ))

 

مهربان سالار

 

ما را درياب که هنوز غار نشين نفس اماره خويشيم.

 

مولاي عزيزم

 

بي تو خورشيد در افق هاي غم فرو مي رود.

 

بي تو ياسها شکفتن نمي دانند .

 

بي تو تابوت آرزوها بر شانه لحظه ها سنگيني مي کند.

 

بي تو خستگان و دلسوختگان قدومت مي ميرند.

 

 بي تو گل هاي نرگس  عطر پريشاني و زمزمه زنداني ميدهند.

 

 حال اگرتو بيايي ازطلوع تا غروب ازشفق تا فلق دسته دسته آيه هاي نور خواهد بود. شکوفه و گل و سرور خواهد بود.

 

تو اگر بيايي از گرماي نگاهت نرگس هاي دشت مي رويند و دستان خسته ام باغبان نهال عشقت مي شوند.

 

تو اگر بيايي بر هوت زندگي به ظهور لاله ي حضورت آباد مي شود. 

 

تو اگر بيايي اشک غم بر چهره ماتم مي ميرد و رنگ شادماني مي گيرد.

 

اينک......

 

دلسوختگان

 

ندبه خوانان مولا

 

هزاران هزار گل نثار بغض گلويتان

 

بار غم بشوئيد و سرود تبريک بخوانيد که مولا مي آيد

 

 سرور مي آيد.

 

به اميد جانفشاني در صبح ظهورش (( اللهم عجل لوليک الفرج ))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:8  توسط یه بنده خدا | 

شهادت ام ابیها تک دختر پیغمبر همسر علی ( ع ) و مادر حسنین و زینب را به ساحت مقدس صاحب الزمان ( عج ) انتقام گیرنده ی خون حسین ( ع )  تسلیت عرض می نمایم .

 

 

یا فاطمه"س" من عقده دل وا نکردم

 گشــتم ولی قبـــــر تو را پیـــدا نکردم

چشـــم انتــظارم، مـــهدی"عج"بیاید

 تــا تـــربـتــت را پــیــــــــدا نــمـــایـــد

 

ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره !

                                                     ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای زبان علی

                            ای اسطوره مهر

 

سلام بر صورت نیلی

               سلام بر پهلوی شکسته

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

 

نام : فاطمه (س)

لقب : زهرا

کنیه : ام ابیها

نام پدر :  حضرت  محمد (ص)

نام مادر : خدیجه کبری (س)

نام همسر: علی بن ابیطالب (ع)

لقب : زهرا،صديقه،طاهره،راضيه،مرضيه،مباركه،بتول ( لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است. )

محل ولادت : مکه خانه خدیجه

مدت عمر : 18 سال

تاریخ شهادت : 3 جمادی الثانی سال 11 هجری

علت شهادت : صدمات وارده

نام قاتل : ثانی

محل دفن : مدینه طیبه

 

در دهه فاطمیه ، ایام شهادت دخت مکرم نبی اسلام ، قرار داریم . طاهره ای  که  سراسر زندگی اش سرشار از آموزه های والای انسانی واخلاقی است . از هر سمت وسو که مورد توجه قرار گیرد، معرفت آموز است وسرمشق دهنده  است .

 

فاطمه (س) را باید به تنهایی ومطلق ومجزا از وابستگی های ارزشمندش ، تنها  به عنوان یک انسان در نظر گرفت تا پی به علو درجاتش برد وبی هیچ اغراق افسانه ای ، ارزش های آسمانی اش را درعین آنکه بر زمین خدا ودر میان خلق خدا راه می رفت وزندگی می کرد،به بررسی نشست . دختر رسول گرامی اسلام بودن ویا افتخار همسری ابر مردی چون علی را داشتن ویا مادر سلسله نورانی امامت بودن و...، اینها همه به تنهایی هر کدامشان فضیلتی گرانسنگ وبی همتاست ، اما باز در حق فاطمه ، ره انصاف ننموده ایم اگر تنها به اعتبار همین گونه فضایل قومی ونسبی اش به او بپردازیم وشخصیت وی  را با همین نگاه به قضاوت در آییم . نه ، فاطمه زهرا (س) ، خود به تنهایی باید نگریسته شود تا به گفته زیبای دکتر شریعتی _ «دانسته شود که فاطمه ، فاطمه است » . فاطمه را پاره تن رسول خدا دانستن نیز نگاهی دیگر ، که هر دو نگاه ونگرش نیز منبعث ومأخذ از تعاریف خود رسول خدا (ص) است . که هرزگاهی به تناسب مقام وموقعیت های پیش آمده ، کلامی وعبارتی را در باب مقام گرامی حضرت زهراء (س) به سلک سخن در می آورند .

 

آری فاطمه ، منسوب به پیامبر است . عزیز وپاره تن رسول خدا است ، اما او به تنهایی نیز کرامتی والاتر از اینها را دارد . او خود مادر پدر خویش است . مادر همان شخصیت بزرگواری که دخترش را پاره وجود خود وقوت قلب خود می داند وبه راستی این زن  مطهره را چه صفات وخصلت های ممتاز ی مگر بوده است که چنین قابل ستایش والهام می تواند باشد ؟ از طریق  پدر وهمسر وفرزند ، به فاطمه نزدیک شدن ، یک نگاه است  واز طریق خودش واز مسیر خصوصیات فردی خودش  به او تقرب جستن ، نگاهی دیگر واما درس آموزتر وبه تحصیل شناخت حقیقی وتحقیقی از مقام ومرتبه فاطمه نزدیک تر ودقیق تر .

 

داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی ومنحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزشهای والای ایمانی وانسانی است که تا سر حد جان وتوان مقید ومتعهد به مبانی فکری ودینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی وروایت رویای ایمان وایثار واعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایی وعفت وکرامت یک زن پیراسته واراسته به آرایش روحی ومعنوی است .  حکایت یک بانوی وظیفه شناس ویک همسر. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها وبسندگی های دنیایی ودل بستن به زیور های حقیقی تر وماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند والگو به لحاظ حضور ، مثبت وتأثیر گذار در محیط خانه ودر محیط جامعه است .

 

فاطمه (س) را باید اینگونه شناخت . از طریق خودش ودر خودش ، فاطمه را با فاطمه و در فاطمه باید به معرفت نشست . هر چند که باز هم باید گفت « ما عرف حق معرفتک » 

یا فاطه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط ندا | 
 

امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذی  حجه يا ذی قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجری در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادی الاولی يا 23ذی  قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجری اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجری در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
با تاريخ های مختلفی که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا 79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخی که سن آن حضرت را 55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع ) در 11ربيع الاول سال 153و وفات وی در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت 49سال و شش ماه در اين
جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ، عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهای خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا شده ايم .
بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا ( ع ) 24سال وچند ماه بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد . لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست سال در جهان زندگی کرد .
چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخی نيز اين مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدی برای مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او خروج کرد و برای وی از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد . امام رضا ( ع ) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون به شهادت رسيد .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط یاسمن | 
مهدیا ....

امدنت دیر شده ....

اخر تا کی غم دل با کس نگوییم اخر تا کجا دل تنگی مان را برای گل های نرگس بگوییم .

گفتند روزی خواهی آمد . خواهی آمد با یک دنیا زیبایی ....خواهی امد با یک دنیا مهربانی ....هرروز بر لب پنجره کوچک دلتنگی مان به امید امدنت لحظه ها را طی می کنیم ....

نمی دانم کجایی و در چه حال به ما می نگری .

اما ....

اما هر چه زود تر بیا که دلتنگی مان از سقف آسمان بی کران زندگی فراتر رفته

بیا که دلتنگیم بیا که پریشان حالیم .بیا که گم کرده راهیم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط یاسمن | 

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو

درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو

پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه

واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان

مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى

پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى

پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور

گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و

شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و

خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر

پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را

رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش

كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش

كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان

است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر

و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره

و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و

دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم

كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:45  توسط یه بنده خدا | 

فرا رسیدن بهار طبیعت بر همه ی شما هم وطنان عزیز مبارک باد.

به امید روزی که در حضور امام عزیزمان به استقبال تولد شکوفه ها برویم.

 

 

بیا    که    از  قدمت   سبزی   بهار   بیاید


بیا   که  روشنی   روز و روزگار  بیاید


خزان  ظلم   به  تارج   باغ  دست  گشوده


بیا  بیا  که  به  همراه  تو  بهار  بیاید


امید  خفته  به  دلهای بی شکیب   بخیزد


قرار   رفته  زجانهای    بی  قرار  بیاید


خوشا ظهور تو مهدی که از شمیم کلامت


نهال  وعده ی  پیغمبران به  بار  بیاید


بیا  که عیسی  پشت  سرت  نماز  گذارد


بیا  که خضر به پیش تو  پرده دار بیاید


جهان  به خاک فتاد  از حکومت  بت و بتگر


بیا  که  دولت قرآن  به  روی کار  بیاید

 

 

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:20  توسط سیده زینب | 
از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، طبعاً نخستين سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مى‏تواند مسئوليت حساس و سنگين امامت و پيشوايى مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟

در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت: درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بوده‏اند كه از اين قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شده‏اند.

براى اينكه مطلب بهتر روشن شود ذيلاً مواردى از اين استثناها را ياد آورى مى‏كنيم:

1 - قرآن مجيد درباره حضرت يحيى ورسالت او و اينكه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مى‏فرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم».

بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در آيه بالا به معناى هوش و درايت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مى‏كند و مى‏فرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «يا يَحْيى‏ خُذِ الْكَتابَ بِقُوّة وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»:«اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم».

2 - با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانيم كه حضرت عيسى - عليه السلام - در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و ياوه‏هاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اين گونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مى‏كند:

(عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زنده‏ام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است».

با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مى‏رسيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است.

 

منبع:http://www.balagh.net/

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط سیده زینب | 
 

چهل روزاز حماسه جانگداز عاشورا گذشت ....

.     در چنین روزی در سال 61 ه ق پس از چهل روز از شهادت حضرت اباعبد الله الحسین (ع ) و یاران باوفیشان کاروان بازماندگان کربلا و اهل بیت پیامبر اکرم( ص ) وارد کربلا شدند و سرهاى مطهر شهیدان بویژه سر مقدس امام حسین (ع) را در کنار پیکرهاى مطهر آنهادفن کردند . جابر ابن عبد الله انصاری در روز اربعین سال 61 هجرى، به عنوان نخستینزیارتکننده مرقد شریف امام حسین(ع)، به کربلا آمد و به زیارتپرداخت. عطیه عوفى مىگوید:من با جابر بن عبد الله انصارى به زیارت قبر حسین(ع) رفتم.وقتى به کربلا رسیدیم، جابر نزدیک شط فرات رفت، غسل کرد.قطیفهاى به کمر بست و قطیفهاى دیگر بر دوش افکند. سپس کیسهاىکه همراهش بود، گشود و از آن آرد سعد (ریشه خوشبوى کوفى)برون آورد و خود را خوشبو کرد. سپس به طرف مرقد شریف امامحسین(ع) حرکت کرد; در حالى که مشغول ذکر خدا بود، خود رانزدیک قبور رساند و گفت: مرا به قبر حسین(ع) برسان تا آن رالمس کنم. دستش را گرفتم و به قبر رساندم. هنگامى که دستش بهخاک مرقد حسین(ع) رسید، از شدت اندوه بیهوش شد و به روى قبرافتاد. من بر وى آب پاشیدم. وقتى به هوش آمد، سه بار گفت: یا حسین!یاحسین! یاحسین! سپس گفت: حبیب لا یجیب حبیبه آیا دوستجواب دوستش را نمىدهد؟! بعد گفت: چگونه جواب دهى که خون ازرگهاى گلویتبر سینه و شانهات فرو ریخته و میان سر و بدنت جدایىافتاده است! من گواهى مىدهم تو فرزند بهترین پیامبران و سرورمؤمنان و اسوه تقوا و پرهیزکارى و زاده هادیان و رهبران، وپنجمین تن از اصحاب کسا، فرزند بزرگترین نقبا(علی ع ) و فرزندسرور زنانى. چرا چنین نباشى که دستسید المرسلین تو را پروراند، در دامنپرهیزکارى بودى از پستان ایمان شیر خوردى، با اسلام از شیر بازگرفتهشدى و در زندگى و هنگام مرگ پاک بودى. قلب مؤمنان، از فراقتسوخت. آنها شک ندارند که تو زندهاى، سلامو خشنودى خدا بر تو باد. گواهى مىدهم داستان تو مانند جریانشهادت حضرت یحیى بن زکریا بود. (که طاغوت زمان سر از پیکرشجدا کرد.) عطیه عوفى مىگوید: سپس جابر، به اطراف قبر امامحسین(ع) متوجه شد و سایر شهیدان کربلا را چنین زیارت کرد: درود و سلام بر شما ارواحى که در محور قبر امام حسین(ع) جاىگزیدید. و شتر خود را در آستان او خوابانیدید. گواهى مىدهمشما نماز را به پا داشتید و زکات را ادا کردید و امر به معروفو نهى از منکر انجام دادید و با منحرفان و ملحدان جنگیدید.شما خدا را عبادت کردید تا مرگتان فرا رسید. سوگند به خدایىکه محمد(ص) را به راستى فرستاد، ما با شما در آنچه بدان واردشدید، شریک بودیم. عطیه عوفى مىگوید: از او پرسیدم:ما چگونه در جهاد و پیکار آنها (شهیدان کربلا) شرکت داریم؟ مادر فراز و نشیب همراه آنها نبودیم و شمشیر نکشیدیم; ولى اینشهیدان جانبازى کردند، به گونهاى که سرهایشان از بدنشان جداشد و فرزندانشان یتیم و زنانشان بیوه گشتند؟! جابر در پاسخگفت: اى عطیه، از حبیب خود رسول خدا(ص) شنیدم که مىگفت: هر کسقومى را دوستبدارد، با آنها محشور مىشود و هر کس عمل قومى رادوستبدارد، در آن عمل با آنها شریک است. سوگند به خداوندى کهمحمد(ص) را به راستى فرستاد، نیت من و اصحابم همان نیت امامحسین(ع) و اصحاب اوست; نیتى که بر اساس آن به شهادت رسیدند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:24  توسط یاسمن | 

چون به زینب می رسی یاد برادر میکند

یاد آن طفل صغیر و یاد لیلا می کند

یاد آن تشت طلا یاد رقیه می کند

یاد جای ضرب سیلی یاد مادر می کند

یاد آن تیر سه شعبه یاد اصغر می کند

یاد پهلوی شکسته یاد زهرا می کند

یاد عبّاس علی یاد سکینه می کند

یاد آن مشک پر از آب یاد دستان بریده می کند

 

Click for Full Size View

        
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط یاسمن | 

 

تو خواهی امد...

 

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود
پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود
تو خواهی آمد و چونان که پیش از این بوده است
کلید قفل فلق باز با تو خواهد بود
خلاصه کرده به هر غمزه ای هزار غزل
هنر به شیوه ی ایجاز با تو خواهد بود
طلوع کن که چنان آفتاب گردان ها
مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود
در آروزست دلم راز اسم اعظم را
تو خواهی آمد و آن راز با تو خواهد بود
برای دادن عمر دوباره ای به دلم
تو خواهی آمدواعجاز با تو خواهد بود .....

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:15  توسط یه بنده خدا | 

عزیز من تو کجایی؟

 

چه انتظار عجيبي !

 

تو بين منتظران هم ، عزيز من ، چه غريبي !

 

عجيب تر كه چه آسان نبودت شده عادت !

 

چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي

 

فقط نشسته و گفتيم ، خدا كند كه بيايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:33  توسط سیده زینب | 
حادثه خونین کربلا، عصر عاشورا با شهادت امام حسین(ع) و یارنش به پایان رسید و از آن هنگام بخش دوم نهضت حسینی به رهبری امام سجاد (ع) و حضرت زینب کبری (س) آغاز شد.
پس از آنکه زنان و بازماندگان اهل بیت امام حسین (ع) را در حالی که به ریسمان‏ها بسته شده بودند، به مجلس یزید وارد کردند، سر مقدس سیدالشهدا را در مقابل آنها نهادند . یزید در حالی که با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک امام می‏زد این اشعار را سرود: "ما بزرگان بنی‏هاشم را کشتیم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتیم؛ این روز در مقابل آن روز قرار گرفت . بنی‏هاشم با پادشاهی بازی کردند، وگرنه نه خبری از رسالت ‏بود و نه وحی نازل می ‏شد . من از فرزندان خندف نباشم اگر از فرزندان احمد انتقام کارهای او را نگیرم"» .
در این حال حضرت زینب (س) برخاست و این چنین خطبه خواند: به نام خداوند بخشنده و مهربان . خداوند جهانیان را حمد و سپاس می‏گویم و بر پیامبر اسلام و خاندان او درود و سلام می‏فرستم . خداوند متعال حقیقت را نیکو بازگو فرمود آنجا که در قرآن بیان داشت "پایان کار کسانی که زشتکاری و گناه انجام داده‏اند به جایی رسید که آیات خدا را دروغ شمردند و آنها را به استهزا و مسخره گرفتند" (روم/۱۰) آری، کلام خدا صدق و راست و عین واقعیت و حقیقت است .
یزید، از اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفته ‏ای و ما را همچون اسیران از سویی به سوی دیگر می‏بری، گمان داری که ما در نزد خدا خوار و پست ‏شده‏ایم و تو در پیشگاه او قرب و منزلت ‏یافته‏ای؟ و با این تصور خام و باطل، باد به غبغب انداخته و با نگاه غرورآمیز و شادمانه به اطراف خود می‏نگری؟ از اینکه دنیایت آباد شده است و امور طبق مراد تو می‏چرخد و مقام و منصبی را که حق ما خاندان(رسول اکرم (ص)) است، در دست گرفته‏ای، شادمانی؟ اگر چنین تصور باطلی بر وجود تو حکمفرما شده است، لحظه ‏ای بیندیش و فکر کن! مگر فراموش کرده ‏ای کلام خدا را که می‏فرماید: "گمان نکنند آنان که به راه کفر بازگشته ‏اند که آنچه ما برای آنها پیش می‏آوریم و آنها را مهلت می‏دهیم به نفع آنان و به خیر و سعادتشان است، که این مهلت دادن برای آن است که بر گناهان خود بیفزایند و برای آنان عذاب ذلت ‏آمیز ابدی در پیش است" .(آل‏عمران/۱۷۸)
ای فرزند آزادشدگان! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را در پس پرده نهان سازی، ولی دختران پیامبر خدا را، در میان نامحرمان، به صورت اسیر حاضر نمایی، حجاب آنان را بدری، روی آنان را بگشایی و دشمنان، آنان را از شهری به شهری ببرند و شهری و بیابانی بدانها چشم بدوزند و نزدیک و دور و مردمان پست و شریف به تماشایشان بایستند، در حالی که نه از مردانشان سرپرستی مانده و نه از یاورانشان مددکاری؟ اما چه توقع و انتظاری است از فرزند آن جگرخواری که جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان اسلام روییده است؟ چگونه می‏توان از فردی انتظار کوتاه آمدن داشت که همواره با بغض و دشمنی و کینه و عداوت، به خاندان ما نگریسته است؟
یزید! این جنایات بزرگ را انجام داده ‏ای، آنگاه نشسته‏ا ی و بی‏آنکه خود را گناهکار بدانی یا جنایات خود را بزرگ بشماری، با خود ندا سر می‏دهی که ایکاش پدران من حضور داشتند و از سر شادمانی و سرور فریاد برمی‏آوردند و می‏گفتند: "ای یزید! دست مریزاد" ؟ این جمله‏ جسارت ‏آمیز را می‏گویی، در حالی که بی ‏شرمانه چوب ‏دستی بر دندانهای مبارک اباعبدالله، سید جوانان بهشت می‏کوبی! چگونه چنین یاوه ‏سرایی نکنی؟ تویی که زخم‏ های گذشته را شکافتی و ریشه ‏ما را با ریختن خون فرزندان محمد (ص) و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی و اکنون پدران خود (نسل شرک و بت‏پرستی) را ندا می‏دهی و گمان داری که با آنان سخن می‏گویی . به زودی خودت به جمع آنان ملحق می ‏گردی و در آن جایگاه، عذابی ابدی است که آرزو می‏کنی ایکاش دست‏هایم شل و زبانم لال می ‏گشت و هرگز چنین یاوه‏هایی را به زبان نمی‏آوردم و هرگز چنین کارهای ناشایستی را انجام نمی‏دادم .
پروردگارا! حق ما را از دشمنان ما بگیر و از آنان که بر ما ظلم کردند انتقام بکش و آتش قهر و غضبت را بر کسانی که خون ما و حامیان ما را ریختند، فرو فرست . قسم به خدا که ای یزید! بدان با این جنایت هولناک پوست‏خود را شکافتی و گوشت‏خود را پاره کردی . به همین زودی است که در عرصه محشر به محضر رسول‏الله (ص) وارد شوی، در حالی‏که بار گرانی از مسؤولیت ریختن خون فرزندان او و هتک حرمت ‏خاندان و پاره‏های تن او را بر گردن گرفته‏ ای . آن روز، همان روزی است که خداوند تمامی آنان را جمع می‏نماید و پریشانی و پراکندگی آنان را سامان می‏بخشد و حقشان را می‏ستاند .
" گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده‏اند، مردگان‏اند؛ بلکه آنان زنده‏اند و نزد پروردگار خود، روزی می‏خورند " (آل‏عمران/۱۶۸).
ای یزید! تو را همین بس که داور و حاکم تو خداوند باشد و خصم تو پیامبر، و جبرئیل پشتیبان او . به زودی آنکه سلطنت را برای تو آراست و بر این جایگاه نشاند و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد خواهد یافت که ستمگران را چه عقوبت و جایگاه بدی است و کدام‏ یک از شما جایگاه بدتری دارید و سپاهش ناتوانتر .
ای زاده معاویه! اگر چه شداید و پیشامدها و فشار روزگار مرا در شرایطی قرار داد که مجبور شدم با تو حرف بزنم، اما تو را کوچکتر از آن مقام ظاهری ‏ات می‏بینم و تو را بسیار توبیخ و سرزنش می‏کنم . چگونه سرزنش نکنم با اینکه چشم‏ها در فراق دوستان، گریان، و دل‏ها در فراق عزیزان، سوزان است .
آه! چه شگفت ‏انگیز است که مردان بزرگ حزب خدا به دست‏ حزب شیطان، آن بردگان آزاد شده کشته شوند! همین دست‏های شماست که به خون ما خاندان (پیامبر) آغشته شده است و دهانتان از گوشت ما پر گردیده است . مگر نه اینکه آن بدن‏های پاک و پاکیزه روی زمین افتاده و گرگ‏های بیابان بدن‏های آنها را حلقه زده‏اند و کفتارها آنها را در خاک می‏غلطانند . ای پسر سفیان! اگر چه تو امروز کشتار و اسارت ما را غنیمت ‏شمرده‏ای و به آن می‏بالی، اما طولی نمی‏کشد که مجبور می‏گردی غرامت و تاوان آن را پس بدهی، و آن روزی است که آنچه از پیش فرستاده‏ای خواهی یافت "و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمی‏ورزد" (حج/۱۰). ما از بیدادگری ‏های تو، به پیشگاه او شکایت می‏بریم و او تنها پناهگاه و امید ماست .
پس هر مکری که می‏توانی بساز و هر تلاشی که می‏توانی انجام بده؛ ولی بدان به خدا سوگند! هرگز توان آن را نداری که ذکر خیر ما را از یادها ببری و قدرت آن را نداری که وحی ما را نابود سازی و دوره‏ی ما را به پایان رسانی و نمی‏توانی ننگ و عار اعمالت را از دامن خود بزدایی . ای یزید! بدان که عقلت ضعیف و ایام حکومتت اندک و اجتماعت رو به پراکندگی و پریشانی است . روزی خواهد رسید که منادی ندا خواهد کرد: آگاه باشید که لعنت ‏خدا بر ستمکاران باد . پس حمد و سپاس از آن خدای جهانیان است که اول کار ما را خوشبختی و مغفرت و پایان آن را شهادت و رحمت قرار داد .
از خدا می‏خواهم که ثواب و رحمت ‏خویش را بر شهیدان ما کامل کند و بر پاداششان بیفزاید و ما را جانشینان و بازماندگان شایسته‏ آنان قرار دهد که او با محبت و مهربان است و او برای ما کافی است و هم او بهترین پشتیبان ماست .

 

خبرگذاری مهر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:11  توسط سیده زینب | 
 

1- خارج بودن اشعار از زبان "قال" یا زبان "حال"


توجه داشته باشید که اشعاری که می‌خوانید از زبان قال یا زبان حال خارج نباشد. زبان قال یعنی مطلب مدرک معتبری داشته باشد و زبان حال یعنی واقعاً حال امام حسین(ع) و اصحابش اقتضای اشعاری که می خوانید داشته باشد. باید شأن و منزلت امام حسین(ع) در محتوای اشعار حفظ شود. مثلاً وقتی می شنویم مداحی خطاب به امام حسین(ع) می‌گوید:" یقین دارم که در دل آرزویی به جز دامادی اکبر نداری"! عاشورا از آن علو مقامش چقدر پایین می آید؟! این مداح نه تنها بر خلاف تاریخ حرف زده، چرا که آن حضرت ازدواج کرده بود، بلکه خودش را  جای امام حسین(ع) حساب کرده و در واقع فکر و آرزوی خودش را بر زبان می آورد. و یا مداحی درباره امام زمان(ع) می گوید: نمی دانم تو آواره ی کدام بیابان هستی که من هم در آن آواره شوم.امام زمان(عج) که آواره نیست، آن حضرت در میان ما است، در میان محبان و شیعیان است. البته جا دارد از اشعار بعضی از شاعران متعهد معاصر قدردانی کنم که اشعار بلندی سروده اند و مداحان عزیز از اشعار بلند آنها استفاده کنند. به هر حال الحمدلله مداحانی با فکر بلند داریم که اشعار بسیار زیبایی می خوانند و اهداف مقدس امام حسین(ع) و مکتب اهل بیت و عشق به امام زمان(عج) را کاملاً پرورش می دهند.

 

2- بیان مسایل غلوآمیز


نباید مسایلی بر زبان مداحان جاری شود که بوی غلو می دهد. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: "هلک فی رجلان، محب غال و مبغض حال"؛ "دو گروه درباره من هلاک شدند، آنها که غلو می کنند و ما را برتر از مقاممان معرفی می کنند و همچون خداوند می ستایند و دشمنانی که العیاذبالله به ما لعن می کنند." از این که این دو گروه همسنگ هم قرار داده شدند، معنایش این است که هر دو گروه در اشتباه می‌باشند. گاهی از گوشه و کنار زمزمه‌هایی می شنویم که خیلی زننده است، "لا اله الا فاطمه الزهرا، یا لا اله الا زینب" کسی که این سخن را می گوید اگر بفهمد که چه می گوید استکانی که از آن چای می خورد را باید آب کشید. این حرف‌ها علاوه بر این که خلاف تعلیمات اسلام است، اگر به گوش دشمنان برسد، که این روزها راحت منتقل می شود – می‌گویند این که ما می گفتیم شیعیان کافرند، دلیلش این سخنان است. البته ممکن است این ذاکرین بی اطلاع باشند که باید پیش کسوت‌های مداحان و وعاظ محترم آنها را راهنمایی کنند.
در نام گذاری هیئت‌ها هم دقت شود. بعضی نام "دیوانگان امام حسین" را بر هیئت خود می گذارند که وقتی مختصرش می‌کنند می‌شود هیئت دیوانگان! به جای این اسامی که آثار بدی دارد، نام "عاشقان"، "فدائیان"، "دلدادگان" و "خادمان امام حسین" را انتخاب کنید.


نباید در مجالس عزاداری گفته شود که در طول سال هر گناهی که می خواهید انجام دهید اما در ایام محرم که عزاداری می کنید گناهان شسته می شود!

 

 


3- عدم بهره‌مندی از آموزش‌های لازم


وعاظ محترم در حوزه‌ها درس می خوانند و پس از مرحله آموزش به وعظ می پردازند. همان طوری که منبر، ترکیبی از علم و هنر است، مداحی هم همین طور است، لذا برای مداحی هم آموزش دیدن لازم است. مداحان هم باید آگاهی و اطلاعات لازم را داشته باشند و هم این هنر را داشته باشند که چگونه بخوانند. اگر فقط بخش‌های مربوط به هنرمندی را یاد بگیرند ولی از جنبه علمی آموزش نبییند، کم می‌آورند و نمی‌توانند انجام وظیفه کنند. لذا خوب است مراکزی برای آموزش مداحان ایجاد شود و افراد عالم و شایسته آموزش دهند و افرادی که آگاهی لازم از مسایل اسلامی ندارند، وارد این کار نشوند.

 

4- چراغ سبز گناه به مردم نشان دادن


نباید در مجالس عزاداری گفته شود که در طول سال هر گناهی که می خواهید انجام دهید اما در ایام محرم که عزاداری می کنید گناهان شسته می شود!
امام حسین(ع) برای مکتب و مذهب شهید شد لذا در مجالس حسینی باید مذهب را تقویت کرد. جریان حاجب کاشانی و شعر او که

"حاجب اگر معامله حشر با علی است         من ضامنم که هر چه خواهی گناه کن"

را می دانید که حضرت را در خواب دید که به او فرمود تو مداح خوبی هستی ولی این شعرت بد بود. وقتی او پرسید چه بگویم، امام(ع) فرمود بگو:

"حاجب اگر معامله حشر با علی است         شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن"

ببینید فرق این دو مکتب چقدر است؟

 


5- برهنگی عزاداران


من خواهش می‌کنم که در مجالس خود عزاداران را به درآوردن پیراهن تشویق نکنید، چون اگر ناظر نامحرم در مجلس باشد، این کار قطعاً گناه است و اگر هم این طور نباشد، می دانید که ما در زمانی زندگی می کنیم که این صحنه‌ها به راحتی فیلم برداری می‌شود و به سراسر دنیا فرستاده می‌شود و دشمنان می‌گویند این هم شیعیان امام حسین(ع)! لذا پیراهن در آوردن عزاداران در عصر و روزگار ما به مصلحت نیست و ضرر دارد.

 

6- تشویق عزاداران به آسیب رساندن به بدنشان


این که مسلمان پذیرای آسیب رساندن بر بدن خود باشد، برای میدان جهاد و شهادت است و دیدیم که جوانان ما زیر بمب‌های دشمن قطعه قطعه شدند.
اما با دست خود به بدن آسیب رساندن درست نیست. ما نباید مردم را به این کارها تشویق کنیم.

 


7- اجرای برنامه عزاداری در وقت نماز


مداحان عزیز دقت کنند که در وقت نماز برنامه نداشته باشند زیرا نماز ستون دین و سرمایه تربیت جامعه اسلامی و همه چیز ما مسلمانان است و نباید فدای چیزی شود. امام حسین(ع) در روز عاشورا زیر رگبار تیر دشمن نماز خواندند تا اعلان کنند که حتی در میدان جنگ هم نباید نماز را تعطیل کرد. در قرآن مجید حتی دستور نماز "خوف" هم که مخصوص میدان نبرد است آمده است. با این حال ما چطور به خود اجازه بدهیم که مجالس امام حسین(ع) باعث تعطیلی نماز شود؟!

 

8- به کارگیری آهنگ‌های نامناسب


در مجالس مذهبی آهنگ‌هایی که انتخاب می‌شود، باید مناسب باشد. آهنگ‌های سنتی خیلی مؤثر، جانسوز و مفید هستند. اما اخیراً از گوشه و کنار شنیده می‌شود که آهنگ‌های زمان طاغوت و آهنگ‌هایی که رسانه‌های آمریکایی می نوازند و کلاً آهنگ‌های لهو و فساد در مداحی‌ها استفاده می‌شود که از چنین اتفاقی به خدا پناه می بریم!

 

9- بازیچه سیاست‌های مرموز شدن


سیاست‌بازان مرموز می‌خواهند در همه امور و مراکز، اعم از مساجد، دانشگاه‌ها، مدارس، هیئت‌های مذهبی و مجالس مداحی نفوذ کنند. باید حواس شما جمع باشد تا بازیچه دست این افراد مرموز نشوید.

 

10- خواندن روضه‌های سخت و سنگین


بعضی از روضه‌ها واقعاً دردناک است و امام زمان(ع) راضی نیست که به آن شدت خوانده شوند. البته روز تاسوعا و عاشورا استثناء است که نباید در آن ایام روضه‌های عادی خواند. ولی واعظ هنرمند و مداح هنرمند کسی است که بتواند از کنار مصیبت رد شود در همان حال مردم را تحت تأثیر قرار دهد. خواندن روضه‌های سخت و سنگین برای گریه گرفتن از مردم هنر نیست، هنر آن است که بتوان در حواشی مصیبت مردم را بگریانید.

 

11- خسته کردن مردم


نباید مجالس مذهبی به گونه‌ای باشد که حضار به خصوص جوانان خسته شوند. چون گرگ‌هایی هستند که می‌خواهند جوانان ما را با ابزاری مانند ماهواره، اینترنت، مواد مخدر، مجالس بدآموز و ... از دین و مذهب و امام حسین(ع) جدا کنند. مجالس ما نباید برای آنها خسته کننده و کسالت آور باشد.

 

12- عدم رعایت احترام پیش کسوت


هر گروه و دسته‌ای دارای پیش کسوت می‌باشند. وعاظ و مداحان هم پیش کسوت‌هایی دارند که باید احترام آنها را حفظ کنند و از تجربه آنها استفاده کنند. این افراد چهل – پنجاه سال برای امام حسین(ع) مداحی کردند و منبر رفتند و امام حسین(ع) به آنها علاقه دارند، باید به آنها احترام کرد.

 

13- عدم تخلق به اخلاق حسینی


واعظان و مداحان باید به اخلاق حسینی متخلق باشند. مردم باید ببینند که مداحان دروغ نمی گویند، خیانت نمی‌کنند و زن و بچه آنها مودب به آداب اسلامی هستند و بدحجابی در میان آنها نیست. باید هر کسی به اندازه خود به این ویژگی آراسته باشد تا ان شاءالله مجالس مذهبی ارزش خود را در میان مردم حفظ کند و شما مداحان عزیز در سایه امام حسین(ع) بتوانید خودتان، خانواده تان، جامعه و کشورتان و اسلام و قرآن را حفظ کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:57  توسط سیده زینب | 
این كه حسین فریاد مى‏زند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند - فریاد مى‏زند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏كند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:2  توسط سیده زینب | 
حضرت زكريا (ع ) از پروردگار متعال خواست كه اسماء خسمه پنج تن آل عبا (عليهم السلام ) را به او بياموزد. جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اسم پنج تن (عليهم السلام ) را به او ياد داد.
وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اسم حضرت محمد(ص ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (ع ) را مى فرمود، هم و غم او برداشته مى شد و اندوهش بر طرف مى گشت ، ولى وقتى كه اسم حضرت حسين (ع ) را فرمود، گريه گلوگير او مى شد و پشت سر هم نفس مى زد.
روزى فرمود: خداوندا چرا من وقتى اسم آن چهار حضرت را مى برم با نام آنها غم و غصه ام بر طرف مى شود ولى تا اسم حسين را مى برم اشك از چشمانم سرازير مى شود. و نفسم منقطع و هيجانى مى شود؟!
خداوند تبارك و تعالى ، حضرت زكريا را از قصه امام حسين (ع ) با خبر كرد و روضه كربلا را براى آن حضرت تعريف كرد. و به او فرمود: كهيعص .كاف : اسم كربلااست .
هاء: هلاك عترت طاهره .
ياء: يزيد قاتل ظلم كنند بر حسين (ع ).
عين : عطش حسين (ع ).
صاد: صبر حسين (ع ) بر مصائب .
وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اين كلمات را شنيد، سه روز درب مسجد را بست و از رفت و آمد مردم به مسجد ممانعت نمود و مشغول گريه وزارى و مرثيه خوانى شد.
اى حسينى كه جهان در محنت خون گريد
آسمان بر تو و قبر و وطنت خون گريد
گلشن عشق بود كرببلايت اما
عوض خنده گل اين چمنت خون گريد
بود آخر سخنت زمزمه واعطشا
دل هر سوخته بر آن سخنت خون گريد
جامه پوشيد ترا زينب و هنگام وداع
ديد بر پيكر تو پيرهنت خون گريد
بسكه با نيزه و شمشير به جانت زده اند
هر سر موى تو بر زخم تنت خون گريد
شد كفن كهنه حصيرى به تن صد چاكت
زخمهاى بدنت بر كفنت خون گريد
همه از داغ تو گريند ولى باز حسين
ديده تو به يتيم حسنت خون گريد
در شب يازدهم انجمنى بود ترا
دل ما از غم انجمنت خون گريد
نيمى از راه بلا را تو بسر پيمودى
عالمى بر سر دور از بدنت خون گريد
زغمت بسكه دل ما و ((مؤ يّد)) خون است
دل آن سوخته چون چشم منت خون گريد

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:5  توسط یه بنده خدا | 
 

 

آفتاب خونين‌ترين روز تاريخ، "عاشورا"، مي‌رود كه در سرخ‌ترين افق خود سر نهان كرده و غروب كند و شرمساري خويش از اين همه شقاوت، نامردمي و دنائت را با نقابي از تيرگي شب فرو پوشد.

"زينب" بر بلنداي تل زينبيه، مشرف بر فراز دشت خونين كربلا، در ميان دود برخاسته از آتش خيمه‌ها و غباري كه از تاخت و تاز سواران دشمن همه جا را فرا گرفته، چشم مي‌گرداند.

كودكان حسين، اهل بيت پيامبر، برهنه‌پاي، در هجوم بيرحمانه سپاه دشمن و در ميان هلهله و غوغاي شادمانه آنان از سويي به سويي مي‌گريزند.

ستوني از آتش و دود از خيمه‌هاي آل طه به آسمان بلند است و دختركان خردسال امام، دوان بر خار و خاشاك، سراسيمه از خيمه‌اي به خيمه‌اي پناه مي برند، اما سپاه كفر خيمه را از پي خيمه به آتش كين و شقاوت مي‌سوزد.

ذوالجناح، مركب بي‌سوار حسين (ع) با سر و يال خونين، شيهه‌كشان و بيقرار به هر سويي مي‌دود و ديدن اسب بي‌سوار فرزند رسول خدا، صداي شيون و ناله كودكان و اهل حرم را به آسمان بلند مي‌كند.

زينب نگاه به گودي قتلگاه مي‌چرخاند.

پيكر خونين حسين (ع) در قربانگاه افتاده است چاك چاك از سمكوب اسبان، و سر مباركش بر نيزه به ميهماني دارالاماره شقاوت و تباهي برده مي‌شود.

سرو قامت اباالفضل با دستاني جدا از تن، آماج تيرها، در كناره نهر علقمه در خون تپيده و مشك دريده سقا آنسوتر، بر زميني تر شده از آب مشك رها است.

جسم مطهر علي‌اكبر، شبيه‌ترين خلق به پيامبر (ص) در ميدان غرق در خون خود و پيكر كوچكترين سرباز تشنه‌كام حسين، علي‌اصغر با تيري در گلو در جانبي ديگر بر خاك.

سواران دشمن ديوانه‌وار بر پيكرهاي قطعه قطعه شده حسين و جوانان بني‌هاشم ، كسان و ياران او اسب مي‌تازند و گويا بر اجسام بيجان و استخوانهاي آنان نيز رحمي نمي‌آورند.

زينب چشم مي‌گرداند!
كودكان و زناني كه تا لحظاتي پيش شاهد كشتار عزيزان خود به سنگدلانه‌ترين شيوه بوده‌اند، رها نشده از آن كابوس هولناك، اكنون دشمن را در پي خود مي‌بينند كه به تعقيب آنان پرداخته و ضربات تازيانه بر آنان گشوده‌اند.

سواران كفر به چپاول اردوگاه و خيام آل زهرا پرداخته و ضمن ضرب و شتم كودكان و زنان، دست تعدي گشاده، گيسوي كودكان مي‌كشند و به دزديدن اشياي قيمتي آنان پرداخته‌اند.

امام سجاد، رنجه از بيماري، اكنون روح بزرگش را ميزبان هزاران زخمي مي بيند كه بر پيكر پدر، برادران و ياران و اصحاب نشسته و خسته‌تر از هميشه مي نمايد.

صدايي جز فرياد استغاثه و شيون طفلان و كودكان به گوش نمي‌رسد كه بر اين مصيبت مي‌گريند و از فرداي تنهايي و بي‌كسي خود انديشه دارند.

زينب مي‌انديشد:
عاشورا چون تاريخي از درد، محنت، مصيبت و غم بر او آوار شده. سوز درد صدها تير و نيزه‌اي را كه بر پيكر حسين، اباالفضل، علي‌اكبر، قاسم، عون، جعفر و ديگر جوانان بني‌هاشم نشانده‌اند، در قلب خود احساس مي‌كند.

زينب در زير بار اين غم كه سنگيني آن كمر تاريخ را خمانده، پير مي‌شود، راستي قامتش به انحنا مي‌گرايد، تحمل اين همه مصيبت در يك نيم روز عاشورا، آيا كوه را به زانو نمي‌آورد؟
دشمن، كاروان بازماندگان سپاه حسين را كه جز كودكان و زنان نيستند به عمد از كنار اجساد مطهر شهدا عبور مي‌دهد تا دل آنان را بيشتر بلرزاند، زينب اما، استوارتر مي‌شود.

جمعيت در دوسوي گذرگاه، كاروان اسراي "خارجي!" را به نظاره ايستاده‌اند.

زينب حركات، نگاه‌ها و پوزخندهاي خائنانه آنان را كه گويا وفاداري خود را به سخره گرفته‌اند، از زير نگاه مي‌گذراند.

دلش چون آتشفشاني در جوش بود كه ناگاه سر باز مي‌كند و زبان علي در كام او مي‌چرخد و با خطابه‌اي آتشين چنان به آنان نهيب مي‌زند و چشمان كور آنان را با تيغ سخنش بر روي حقيقت مي‌گشايد كه خنده‌هاشان بر لب مي‌خشكد و از شرمساري، سر در گريبان پشيماني فرو مي‌دزدند.

نهيب توفان حيدري كلام زينب كه به كاخ ابن زياد مي‌كشد، مستي پيروزي را از سر سران كفر مي‌پراند و آنان درمي‌يابند كه اين غائله نه تنها در كربلا پايان نيافته كه آغاز شده است.

و زينب با چشمي خدايي كه بر اين همه مصيبت و بلا گشوده است در بارگاه ستم ابن زياد وقتي به كنايه پرسيده مي‌شود كه "عاشورا" و "كربلا" را چگونه ديدي؟ جز به زيبايي پاسخ نمي‌دهد كه جز زيبايي نديده است: "ما رايت الا جميلا"! ك/‪۴‬

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 7:57  توسط یه بنده خدا | 

بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا  بوی یاس و حرم عباس و خدای احساس و کرب و بلارا شنیده اید برای من که عجیب بود چرا بوی سیب و امام حسین علیه السلام که با این حدیث آشنا شدم

روزی حسنین علیهم السلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند و  جبرئیل نیز نزد آن حضرت به صورت دَحیه کلبی (کشیش یهودی) حضور داشت. آنها دست در آستین او کرده از او طلب هدیه کردند. جبرئیل دست را به جانب آسمان بلند کرد و از بهشت سیب و بِه و اناری برای ایشان آورد و به ایشان داد. آنها خوشحال شده نزد جد خود رفتند.

آن حضرت ایشان را بوسید و فرمود به منزل خود بروید و اول نزد پدرتان بروید. ایشان به فرموده جد خود عمل کرده و از آن چیزی تناول نکردند تا پیغمبر تشریف آوردند و با هم  تناول کردند و هر چند از آن تناول می کردند به حال اول برمی گشت و این میوه ها باقی بود.از جناب سیدالشهدا روایت شده که چون مادرم فاطمه از دنیا رفت دیگر آن انار را ندیدم لکن بِه و سیب بود تا آن که پدرم امیرالمومنین راشهید کردند آن بِه نیز مفقود شد و آن سیب باقی بود, تا وقتی که آب را بر ما بستند. من آن سیب را بو می کردم و التهاب تشنگی من کم می شد. چون اجلم نزدیک شد, دیدم آن را که متغیر شده و به کشته شدن خودمیقین کردم.

علی بن الحسین می فرماید که این را یک ساعت پیش از آن که پدرم کشته شود, از او شنیدم. چون او را شهید کردند بوی سیب از قتلگاه او شنیدم تجسس کردم آن سیب را و از او اثری ندیدم و بوی سیب بعد از شهادت او باقی ماند و او رازیارت کردم و بوی سیب از قبرش شنیدم. از شیعیان صالح ما که زیارت کنند قبر مقدسش را پس باید اوقات سحر در پی آن باشند که بوی سیب از قبر حسین علیه السلام خواهند شنید

اگر مخلص و صادق باشند.بحار الانوار ج43 ص289

پس از این به بعد با معرفت بگوئیم بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا

بوی یاس و حرم عباس و خدای احساس و کرب و بلا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط یه بنده خدا | 


السلام علیک یا ابا عبدالله.السلام علیک یا سیدی و مولایی.

حسین جان قدمهایم پر از خجالت است رویم, روی گفتن اسم تو را ندارد نفسم به نفسهای نام تو نمی ماند رنگم به رنگ و روی عزاداری تو نمی خورد. حالم بهحال گریه کن تو شبیه نیست حسین جان خوب می دانم لیاقت گریه برای تورا ندارم,جای من خیمه تو نیست, جای من بارگاه و روضه تو نیست, جای من همان خرابهای است که برای خود درست کرده م,همان دنیای پستی که دلم را به آن سپرده ام .همان آلوده بازاری که خودم را به آن آلوده ام. جای من دوزخ است, جای من میان شعله های غضب خداست.آخر من کجا و تو,من کجا و زیارت تو, من کجا و گریه برای تو.

حسین جان خوب می دانم که اهل تو نیستم,خوب می دانم که در قافله تو نیستم, خوب می دانم که چه کردم و چه هستم,خوب می دانم که دوست داشتنی نیستم.اما حسین جان این را نمی دانم که آیا توهنوز من را می خواهی یا نه,این را نمی دانم که هنوزدل تو به سوی من افتاده مایل است یا نه, این را نمی دانم که هنوز چشم تو برای

بازگشت من نگران است یا نه. حسین جان اگر می خواهی آمدم.حسین جان اگر دلت مایل است آمدم.حسین جان اگر چشمت نگران است آمدم. حسین جان قبولم کن. حسینجان نگاهم کن. حسین جان حلالم کن. حسین جان من مانند حر نیستم ولی اگر تو بخواهی می توانی من را نیز مانند حر کنی تو می توانی مرا رها کنی تو می توانی مرا خالص کنی. پس آقا جان به جان مادرت فاطمه زهرا سلام الله رهایم کن,خالصم

کن,نجاتم بده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:50  توسط یه بنده خدا | 

 یکی بود یکی نبود ، یک روزی توی یه دشت یه بوته قاصدک تموم بچه ها شو که روی شاخه هاش بودن دور خودش جمع کرد و گفت : ببینید بچه ها الان نوبت این رسیده که ازمادرجدا بشین وهرکدومتون به هرطرفی برین  تا به مقصد برسین بعد رو به تک تک بچه ها کرد و گفت : خوب حالامی خواین هرکدومتون به کجا سفر کنید ، هرکدوم از اونا یه جایی رو برای مقصد انتخاب کردن و بعد ازخداحافظی از مادربه راه یا به تنهایی یا با دیگر  خواهر برادر سوار اتوبوس باد شدند و به راه افتادن . در این بین سه تا از قاصدکها که از زبون چند تا از آدمها شنیده بودن نام مکانی رو به اسم کربلا که آدمها چطور ازاین مکان یاد می کنن و چگونه گریه می کنن ،شنیده بودن که در این دشت ضریح مقدس آقا امام حسین (ع) است. توی این جـمع قاصدکها سه قاصدک که به اسم های عشق،عقل و دل عزمشون و جمع کردند و بعد از خداحافظی با مــادرهمراه باد به راه افتادن ، هر چند که میدونستن توی این راه با خطرات و پستی و بلندی های زیادی روبــــروهستن. خلاصه رفتن و رفتن تا به دریا رسیدن در اینجا قاصدکی که اسمش عقل بود گفت: از دریا نمی شود عبور کرد و به راه ادامه نداد اما عشق و دل هر دو به راه خود ادامه دادن تا به عده ای از کوردلان سنــــگدلرسیدند و عشق گفت برای رسیدن باید از همه عبور کرد پس دل جا ماند و عشق رفت تا رسید به دشت کربلا با دیدن دشت و ضریح آقا دل از دست داد وبه سوی حرم به راه افتاد تا رسید به بین الحرمین آنقدرمحو تماشای ضریح آقا امام حسین (ع) و قمر بنی هاشم (ع) بود که گذشت سالها را احساس نکرد.حال خود او به شاخه ای با پرواز بچه قاصدکهای ریز و درشت بود در بین الحرمین ، حال می خواست تمام قاصدکها را رها سـازد تا وصف کربلا را به تمام جهان برساند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط یه بنده خدا |