![]() |
![]() |
|
| جرعه ای از زلال وحی.... |
|
سلام بر دلهاي شکسته
سلام بر سينه هاي سوخته
سلام بر دستهاي خسته
سلام بر آسمان نگاههاي باراني
سجاده اي بر طپش هاي دلم مي گسترانم . آه که اين کلام چقدر زمين گير است و هواي روزگاران چه دلگير
(( همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي چه زيان توراکه من هم برسم به آرزويي ))
مهربان سالار
ما را درياب که هنوز غار نشين نفس اماره خويشيم.
مولاي عزيزم
بي تو خورشيد در افق هاي غم فرو مي رود.
بي تو ياسها شکفتن نمي دانند .
بي تو تابوت آرزوها بر شانه لحظه ها سنگيني مي کند.
بي تو خستگان و دلسوختگان قدومت مي ميرند.
بي تو گل هاي نرگس عطر پريشاني و زمزمه زنداني ميدهند.
حال اگرتو بيايي ازطلوع تا غروب ازشفق تا فلق دسته دسته آيه هاي نور خواهد بود. شکوفه و گل و سرور خواهد بود.
تو اگر بيايي از گرماي نگاهت نرگس هاي دشت مي رويند و دستان خسته ام باغبان نهال عشقت مي شوند.
تو اگر بيايي بر هوت زندگي به ظهور لاله ي حضورت آباد مي شود.
تو اگر بيايي اشک غم بر چهره ماتم مي ميرد و رنگ شادماني مي گيرد.
اينک......
دلسوختگان
ندبه خوانان مولا
هزاران هزار گل نثار بغض گلويتان
بار غم بشوئيد و سرود تبريک بخوانيد که مولا مي آيد
سرور مي آيد.
به اميد جانفشاني در صبح ظهورش (( اللهم عجل لوليک الفرج )) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:8 توسط یه بنده خدا |
|
|
شهادت ام ابیها تک دختر پیغمبر همسر علی ( ع ) و مادر حسنین و زینب را به ساحت مقدس صاحب الزمان ( عج ) انتقام گیرنده ی خون حسین ( ع ) تسلیت عرض می نمایم .
یا فاطمه"س" من عقده دل وا نکردم گشــتم ولی قبـــــر تو را پیـــدا نکردم چشـــم انتــظارم، مـــهدی"عج"بیاید تــا تـــربـتــت را پــیــــــــدا نــمـــایـــد
ای مضمون آب وآینه ، ای نجابت سبز، ای رایحه صبح ، خورشید رو به تو نماز می گذارد ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند. ای بلندای قامت سپیده ! ای مفهوم سبز ولایت ! ای زهره ! ای زهرا! ای صداقت محمد ای زبان علی ای اسطوره مهر
سلام بر صورت نیلی سلام بر پهلوی شکسته وسلام بر خسوف غمگینانه تو !
نام : فاطمه (س) لقب : زهرا کنیه : ام ابیها نام پدر : حضرت محمد (ص) نام مادر : خدیجه کبری (س) نام همسر: علی بن ابیطالب (ع) لقب : زهرا،صديقه،طاهره،راضيه،مرضيه،مباركه،بتول ( لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است. ) محل ولادت : مکه خانه خدیجه مدت عمر : 18 سال تاریخ شهادت : 3 جمادی الثانی سال 11 هجری علت شهادت : صدمات وارده نام قاتل : ثانی محل دفن : مدینه طیبه
در دهه فاطمیه ، ایام شهادت دخت مکرم نبی اسلام ، قرار داریم . طاهره ای که سراسر زندگی اش سرشار از آموزه های والای انسانی واخلاقی است . از هر سمت وسو که مورد توجه قرار گیرد، معرفت آموز است وسرمشق دهنده است .
فاطمه (س) را باید به تنهایی ومطلق ومجزا از وابستگی های ارزشمندش ، تنها به عنوان یک انسان در نظر گرفت تا پی به علو درجاتش برد وبی هیچ اغراق افسانه ای ، ارزش های آسمانی اش را درعین آنکه بر زمین خدا ودر میان خلق خدا راه می رفت وزندگی می کرد،به بررسی نشست . دختر رسول گرامی اسلام بودن ویا افتخار همسری ابر مردی چون علی را داشتن ویا مادر سلسله نورانی امامت بودن و...، اینها همه به تنهایی هر کدامشان فضیلتی گرانسنگ وبی همتاست ، اما باز در حق فاطمه ، ره انصاف ننموده ایم اگر تنها به اعتبار همین گونه فضایل قومی ونسبی اش به او بپردازیم وشخصیت وی را با همین نگاه به قضاوت در آییم . نه ، فاطمه زهرا (س) ، خود به تنهایی باید نگریسته شود تا به گفته زیبای دکتر شریعتی _ «دانسته شود که فاطمه ، فاطمه است » . فاطمه را پاره تن رسول خدا دانستن نیز نگاهی دیگر ، که هر دو نگاه ونگرش نیز منبعث ومأخذ از تعاریف خود رسول خدا (ص) است . که هرزگاهی به تناسب مقام وموقعیت های پیش آمده ، کلامی وعبارتی را در باب مقام گرامی حضرت زهراء (س) به سلک سخن در می آورند .
آری فاطمه ، منسوب به پیامبر است . عزیز وپاره تن رسول خدا است ، اما او به تنهایی نیز کرامتی والاتر از اینها را دارد . او خود مادر پدر خویش است . مادر همان شخصیت بزرگواری که دخترش را پاره وجود خود وقوت قلب خود می داند وبه راستی این زن مطهره را چه صفات وخصلت های ممتاز ی مگر بوده است که چنین قابل ستایش والهام می تواند باشد ؟ از طریق پدر وهمسر وفرزند ، به فاطمه نزدیک شدن ، یک نگاه است واز طریق خودش واز مسیر خصوصیات فردی خودش به او تقرب جستن ، نگاهی دیگر واما درس آموزتر وبه تحصیل شناخت حقیقی وتحقیقی از مقام ومرتبه فاطمه نزدیک تر ودقیق تر .
داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی ومنحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزشهای والای ایمانی وانسانی است که تا سر حد جان وتوان مقید ومتعهد به مبانی فکری ودینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی وروایت رویای ایمان وایثار واعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایی وعفت وکرامت یک زن پیراسته واراسته به آرایش روحی ومعنوی است . حکایت یک بانوی وظیفه شناس ویک همسر. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها وبسندگی های دنیایی ودل بستن به زیور های حقیقی تر وماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند والگو به لحاظ حضور ، مثبت وتأثیر گذار در محیط خانه ودر محیط جامعه است .
فاطمه (س) را باید اینگونه شناخت . از طریق خودش ودر خودش ، فاطمه را با فاطمه و در فاطمه باید به معرفت نشست . هر چند که باز هم باید گفت « ما عرف حق معرفتک »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:28 توسط ندا |
|
|
امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذی حجه يا ذی قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجری در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادی الاولی يا 23ذی قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجری اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجری در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33 توسط یاسمن |
|
|
مهدیا ....
امدنت دیر شده .... اخر تا کی غم دل با کس نگوییم اخر تا کجا دل تنگی مان را برای گل های نرگس بگوییم . گفتند روزی خواهی آمد . خواهی آمد با یک دنیا زیبایی ....خواهی امد با یک دنیا مهربانی ....هرروز بر لب پنجره کوچک دلتنگی مان به امید امدنت لحظه ها را طی می کنیم .... نمی دانم کجایی و در چه حال به ما می نگری . اما .... اما هر چه زود تر بیا که دلتنگی مان از سقف آسمان بی کران زندگی فراتر رفته بیا که دلتنگیم بیا که پریشان حالیم .بیا که گم کرده راهیم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط یاسمن |
|
|
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:45 توسط یه بنده خدا |
|
|
فرا رسیدن بهار طبیعت بر همه ی شما هم وطنان عزیز مبارک باد. به امید روزی که در حضور امام عزیزمان به استقبال تولد شکوفه ها برویم.
بیا که از قدمت سبزی بهار بیاید
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر الیل والنهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:20 توسط سیده زینب |
|
|
از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، طبعاً نخستين سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مىرسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مىتواند مسئوليت حساس و سنگين امامت و پيشوايى مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟
در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت: درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مىرسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بودهاند كه از اين قاعده عادى مستثنا بودهاند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شدهاند. براى اينكه مطلب بهتر روشن شود ذيلاً مواردى از اين استثناها را ياد آورى مىكنيم: 1 - قرآن مجيد درباره حضرت يحيى ورسالت او و اينكه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مىفرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم». بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در آيه بالا به معناى هوش و درايت گرفتهاند و بعضى گفتهاند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مىكند و مىفرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «يا يَحْيى خُذِ الْكَتابَ بِقُوّة وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»:«اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم». 2 - با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مىدانيم كه حضرت عيسى - عليه السلام - در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و ياوههاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اين گونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مىكند: (عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زندهام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است». با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مىرسيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بودهاند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:16 توسط سیده زینب |
|
|
چهل روزاز حماسه جانگداز عاشورا گذشت .... . در چنین روزی در سال 61 ه ق پس از چهل روز از شهادت حضرت اباعبد الله الحسین (ع ) و یاران باوفیشان کاروان بازماندگان کربلا و اهل بیت پیامبر اکرم( ص ) وارد کربلا شدند و سرهاى مطهر شهیدان بویژه سر مقدس امام حسین (ع) را در کنار پیکرهاى مطهر آنهادفن کردند . جابر ابن عبد الله انصاری در روز اربعین سال 61 هجرى، به عنوان نخستینزیارتکننده مرقد شریف امام حسین(ع)، به کربلا آمد و به زیارتپرداخت. عطیه عوفى مىگوید:من با جابر بن عبد الله انصارى به زیارت قبر حسین(ع) رفتم.وقتى به کربلا رسیدیم، جابر نزدیک شط فرات رفت، غسل کرد.قطیفهاى به کمر بست و قطیفهاى دیگر بر دوش افکند. سپس کیسهاىکه همراهش بود، گشود و از آن آرد سعد (ریشه خوشبوى کوفى)برون آورد و خود را خوشبو کرد. سپس به طرف مرقد شریف امامحسین(ع) حرکت کرد; در حالى که مشغول ذکر خدا بود، خود رانزدیک قبور رساند و گفت: مرا به قبر حسین(ع) برسان تا آن رالمس کنم. دستش را گرفتم و به قبر رساندم. هنگامى که دستش بهخاک مرقد حسین(ع) رسید، از شدت اندوه بیهوش شد و به روى قبرافتاد. من بر وى آب پاشیدم. وقتى به هوش آمد، سه بار گفت: یا حسین!یاحسین! یاحسین! سپس گفت: حبیب لا یجیب حبیبه آیا دوستجواب دوستش را نمىدهد؟! بعد گفت: چگونه جواب دهى که خون ازرگهاى گلویتبر سینه و شانهات فرو ریخته و میان سر و بدنت جدایىافتاده است! من گواهى مىدهم تو فرزند بهترین پیامبران و سرورمؤمنان و اسوه تقوا و پرهیزکارى و زاده هادیان و رهبران، وپنجمین تن از اصحاب کسا، فرزند بزرگترین نقبا(علی ع ) و فرزندسرور زنانى. چرا چنین نباشى که دستسید المرسلین تو را پروراند، در دامنپرهیزکارى بودى از پستان ایمان شیر خوردى، با اسلام از شیر بازگرفتهشدى و در زندگى و هنگام مرگ پاک بودى. قلب مؤمنان، از فراقتسوخت. آنها شک ندارند که تو زندهاى، سلامو خشنودى خدا بر تو باد. گواهى مىدهم داستان تو مانند جریانشهادت حضرت یحیى بن زکریا بود. (که طاغوت زمان سر از پیکرشجدا کرد.) عطیه عوفى مىگوید: سپس جابر، به اطراف قبر امامحسین(ع) متوجه شد و سایر شهیدان کربلا را چنین زیارت کرد: درود و سلام بر شما ارواحى که در محور قبر امام حسین(ع) جاىگزیدید. و شتر خود را در آستان او خوابانیدید. گواهى مىدهمشما نماز را به پا داشتید و زکات را ادا کردید و امر به معروفو نهى از منکر انجام دادید و با منحرفان و ملحدان جنگیدید.شما خدا را عبادت کردید تا مرگتان فرا رسید. سوگند به خدایىکه محمد(ص) را به راستى فرستاد، ما با شما در آنچه بدان واردشدید، شریک بودیم. عطیه عوفى مىگوید: از او پرسیدم:ما چگونه در جهاد و پیکار آنها (شهیدان کربلا) شرکت داریم؟ مادر فراز و نشیب همراه آنها نبودیم و شمشیر نکشیدیم; ولى اینشهیدان جانبازى کردند، به گونهاى که سرهایشان از بدنشان جداشد و فرزندانشان یتیم و زنانشان بیوه گشتند؟! جابر در پاسخگفت: اى عطیه، از حبیب خود رسول خدا(ص) شنیدم که مىگفت: هر کسقومى را دوستبدارد، با آنها محشور مىشود و هر کس عمل قومى رادوستبدارد، در آن عمل با آنها شریک است. سوگند به خداوندى کهمحمد(ص) را به راستى فرستاد، نیت من و اصحابم همان نیت امامحسین(ع) و اصحاب اوست; نیتى که بر اساس آن به شهادت رسیدند
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط یاسمن |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:20 توسط یاسمن |
|
|
تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:15 توسط یه بنده خدا |
|
|
چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم ، عزيز من ، چه غريبي !
عجيب تر كه چه آسان نبودت شده عادت !
چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم ، خدا كند كه بيايي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:33 توسط سیده زینب |
|
|
حادثه خونین کربلا، عصر عاشورا با شهادت امام حسین(ع) و یارنش به پایان رسید و از آن هنگام بخش دوم نهضت حسینی به رهبری امام سجاد (ع) و حضرت زینب کبری (س) آغاز شد.
پس از آنکه زنان و بازماندگان اهل بیت امام حسین (ع) را در حالی که به ریسمانها بسته شده بودند، به مجلس یزید وارد کردند، سر مقدس سیدالشهدا را در مقابل آنها نهادند . یزید در حالی که با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک امام میزد این اشعار را سرود: "ما بزرگان بنیهاشم را کشتیم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتیم؛ این روز در مقابل آن روز قرار گرفت . بنیهاشم با پادشاهی بازی کردند، وگرنه نه خبری از رسالت بود و نه وحی نازل می شد . من از فرزندان خندف نباشم اگر از فرزندان احمد انتقام کارهای او را نگیرم"» . در این حال حضرت زینب (س) برخاست و این چنین خطبه خواند: به نام خداوند بخشنده و مهربان . خداوند جهانیان را حمد و سپاس میگویم و بر پیامبر اسلام و خاندان او درود و سلام میفرستم . خداوند متعال حقیقت را نیکو بازگو فرمود آنجا که در قرآن بیان داشت "پایان کار کسانی که زشتکاری و گناه انجام دادهاند به جایی رسید که آیات خدا را دروغ شمردند و آنها را به استهزا و مسخره گرفتند" (روم/۱۰) آری، کلام خدا صدق و راست و عین واقعیت و حقیقت است . یزید، از اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفته ای و ما را همچون اسیران از سویی به سوی دیگر میبری، گمان داری که ما در نزد خدا خوار و پست شدهایم و تو در پیشگاه او قرب و منزلت یافتهای؟ و با این تصور خام و باطل، باد به غبغب انداخته و با نگاه غرورآمیز و شادمانه به اطراف خود مینگری؟ از اینکه دنیایت آباد شده است و امور طبق مراد تو میچرخد و مقام و منصبی را که حق ما خاندان(رسول اکرم (ص)) است، در دست گرفتهای، شادمانی؟ اگر چنین تصور باطلی بر وجود تو حکمفرما شده است، لحظه ای بیندیش و فکر کن! مگر فراموش کرده ای کلام خدا را که میفرماید: "گمان نکنند آنان که به راه کفر بازگشته اند که آنچه ما برای آنها پیش میآوریم و آنها را مهلت میدهیم به نفع آنان و به خیر و سعادتشان است، که این مهلت دادن برای آن است که بر گناهان خود بیفزایند و برای آنان عذاب ذلت آمیز ابدی در پیش است" .(آلعمران/۱۷۸) ای فرزند آزادشدگان! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را در پس پرده نهان سازی، ولی دختران پیامبر خدا را، در میان نامحرمان، به صورت اسیر حاضر نمایی، حجاب آنان را بدری، روی آنان را بگشایی و دشمنان، آنان را از شهری به شهری ببرند و شهری و بیابانی بدانها چشم بدوزند و نزدیک و دور و مردمان پست و شریف به تماشایشان بایستند، در حالی که نه از مردانشان سرپرستی مانده و نه از یاورانشان مددکاری؟ اما چه توقع و انتظاری است از فرزند آن جگرخواری که جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان اسلام روییده است؟ چگونه میتوان از فردی انتظار کوتاه آمدن داشت که همواره با بغض و دشمنی و کینه و عداوت، به خاندان ما نگریسته است؟ یزید! این جنایات بزرگ را انجام داده ای، آنگاه نشستها ی و بیآنکه خود را گناهکار بدانی یا جنایات خود را بزرگ بشماری، با خود ندا سر میدهی که ایکاش پدران من حضور داشتند و از سر شادمانی و سرور فریاد برمیآوردند و میگفتند: "ای یزید! دست مریزاد" ؟ این جمله جسارت آمیز را میگویی، در حالی که بی شرمانه چوب دستی بر دندانهای مبارک اباعبدالله، سید جوانان بهشت میکوبی! چگونه چنین یاوه سرایی نکنی؟ تویی که زخم های گذشته را شکافتی و ریشه ما را با ریختن خون فرزندان محمد (ص) و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی و اکنون پدران خود (نسل شرک و بتپرستی) را ندا میدهی و گمان داری که با آنان سخن میگویی . به زودی خودت به جمع آنان ملحق می گردی و در آن جایگاه، عذابی ابدی است که آرزو میکنی ایکاش دستهایم شل و زبانم لال می گشت و هرگز چنین یاوههایی را به زبان نمیآوردم و هرگز چنین کارهای ناشایستی را انجام نمیدادم . پروردگارا! حق ما را از دشمنان ما بگیر و از آنان که بر ما ظلم کردند انتقام بکش و آتش قهر و غضبت را بر کسانی که خون ما و حامیان ما را ریختند، فرو فرست . قسم به خدا که ای یزید! بدان با این جنایت هولناک پوستخود را شکافتی و گوشتخود را پاره کردی . به همین زودی است که در عرصه محشر به محضر رسولالله (ص) وارد شوی، در حالیکه بار گرانی از مسؤولیت ریختن خون فرزندان او و هتک حرمت خاندان و پارههای تن او را بر گردن گرفته ای . آن روز، همان روزی است که خداوند تمامی آنان را جمع مینماید و پریشانی و پراکندگی آنان را سامان میبخشد و حقشان را میستاند . " گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدهاند، مردگاناند؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگار خود، روزی میخورند " (آلعمران/۱۶۸). ای یزید! تو را همین بس که داور و حاکم تو خداوند باشد و خصم تو پیامبر، و جبرئیل پشتیبان او . به زودی آنکه سلطنت را برای تو آراست و بر این جایگاه نشاند و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد خواهد یافت که ستمگران را چه عقوبت و جایگاه بدی است و کدام یک از شما جایگاه بدتری دارید و سپاهش ناتوانتر . ای زاده معاویه! اگر چه شداید و پیشامدها و فشار روزگار مرا در شرایطی قرار داد که مجبور شدم با تو حرف بزنم، اما تو را کوچکتر از آن مقام ظاهری ات میبینم و تو را بسیار توبیخ و سرزنش میکنم . چگونه سرزنش نکنم با اینکه چشمها در فراق دوستان، گریان، و دلها در فراق عزیزان، سوزان است . آه! چه شگفت انگیز است که مردان بزرگ حزب خدا به دست حزب شیطان، آن بردگان آزاد شده کشته شوند! همین دستهای شماست که به خون ما خاندان (پیامبر) آغشته شده است و دهانتان از گوشت ما پر گردیده است . مگر نه اینکه آن بدنهای پاک و پاکیزه روی زمین افتاده و گرگهای بیابان بدنهای آنها را حلقه زدهاند و کفتارها آنها را در خاک میغلطانند . ای پسر سفیان! اگر چه تو امروز کشتار و اسارت ما را غنیمت شمردهای و به آن میبالی، اما طولی نمیکشد که مجبور میگردی غرامت و تاوان آن را پس بدهی، و آن روزی است که آنچه از پیش فرستادهای خواهی یافت "و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمیورزد" (حج/۱۰). ما از بیدادگری های تو، به پیشگاه او شکایت میبریم و او تنها پناهگاه و امید ماست . پس هر مکری که میتوانی بساز و هر تلاشی که میتوانی انجام بده؛ ولی بدان به خدا سوگند! هرگز توان آن را نداری که ذکر خیر ما را از یادها ببری و قدرت آن را نداری که وحی ما را نابود سازی و دورهی ما را به پایان رسانی و نمیتوانی ننگ و عار اعمالت را از دامن خود بزدایی . ای یزید! بدان که عقلت ضعیف و ایام حکومتت اندک و اجتماعت رو به پراکندگی و پریشانی است . روزی خواهد رسید که منادی ندا خواهد کرد: آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران باد . پس حمد و سپاس از آن خدای جهانیان است که اول کار ما را خوشبختی و مغفرت و پایان آن را شهادت و رحمت قرار داد . از خدا میخواهم که ثواب و رحمت خویش را بر شهیدان ما کامل کند و بر پاداششان بیفزاید و ما را جانشینان و بازماندگان شایسته آنان قرار دهد که او با محبت و مهربان است و او برای ما کافی است و هم او بهترین پشتیبان ماست .
خبرگذاری مهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:11 توسط سیده زینب |
|
|
1- خارج بودن اشعار از زبان "قال" یا زبان "حال"
2- بیان مسایل غلوآمیز
4- چراغ سبز گناه به مردم نشان دادن
"حاجب اگر معامله حشر با علی است من ضامنم که هر چه خواهی گناه کن" را می دانید که حضرت را در خواب دید که به او فرمود تو مداح خوبی هستی ولی این شعرت بد بود. وقتی او پرسید چه بگویم، امام(ع) فرمود بگو: "حاجب اگر معامله حشر با علی است شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن" ببینید فرق این دو مکتب چقدر است؟
6- تشویق عزاداران به آسیب رساندن به بدنشان
8- به کارگیری آهنگهای نامناسب
9- بازیچه سیاستهای مرموز شدن
10- خواندن روضههای سخت و سنگین
11- خسته کردن مردم
12- عدم رعایت احترام پیش کسوت
13- عدم تخلق به اخلاق حسینی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:57 توسط سیده زینب |
|
|
این كه حسین فریاد مىزند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مىبیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمىبیند - فریاد مىزند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمىداند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مىكند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنماید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:2 توسط سیده زینب |
|
|
حضرت زكريا (ع ) از پروردگار متعال خواست كه اسماء خسمه پنج تن آل عبا (عليهم السلام ) را به او بياموزد. جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اسم پنج تن (عليهم السلام ) را به او ياد داد.
وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اسم حضرت محمد(ص ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (ع ) را مى فرمود، هم و غم او برداشته مى شد و اندوهش بر طرف مى گشت ، ولى وقتى كه اسم حضرت حسين (ع ) را فرمود، گريه گلوگير او مى شد و پشت سر هم نفس مى زد. روزى فرمود: خداوندا چرا من وقتى اسم آن چهار حضرت را مى برم با نام آنها غم و غصه ام بر طرف مى شود ولى تا اسم حسين را مى برم اشك از چشمانم سرازير مى شود. و نفسم منقطع و هيجانى مى شود؟! خداوند تبارك و تعالى ، حضرت زكريا را از قصه امام حسين (ع ) با خبر كرد و روضه كربلا را براى آن حضرت تعريف كرد. و به او فرمود: كهيعص .كاف : اسم كربلااست . هاء: هلاك عترت طاهره . ياء: يزيد قاتل ظلم كنند بر حسين (ع ). عين : عطش حسين (ع ). صاد: صبر حسين (ع ) بر مصائب . وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اين كلمات را شنيد، سه روز درب مسجد را بست و از رفت و آمد مردم به مسجد ممانعت نمود و مشغول گريه وزارى و مرثيه خوانى شد.
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:5 توسط یه بنده خدا |
|
آفتاب خونينترين روز تاريخ، "عاشورا"، ميرود كه در سرخترين افق خود سر نهان كرده و غروب كند و شرمساري خويش از اين همه شقاوت، نامردمي و دنائت را با نقابي از تيرگي شب فرو پوشد. "زينب" بر بلنداي تل زينبيه، مشرف بر فراز دشت خونين كربلا، در ميان دود برخاسته از آتش خيمهها و غباري كه از تاخت و تاز سواران دشمن همه جا را فرا گرفته، چشم ميگرداند. كودكان حسين، اهل بيت پيامبر، برهنهپاي، در هجوم بيرحمانه سپاه دشمن و در ميان هلهله و غوغاي شادمانه آنان از سويي به سويي ميگريزند. ستوني از آتش و دود از خيمههاي آل طه به آسمان بلند است و دختركان خردسال امام، دوان بر خار و خاشاك، سراسيمه از خيمهاي به خيمهاي پناه مي برند، اما سپاه كفر خيمه را از پي خيمه به آتش كين و شقاوت ميسوزد. ذوالجناح، مركب بيسوار حسين (ع) با سر و يال خونين، شيههكشان و بيقرار به هر سويي ميدود و ديدن اسب بيسوار فرزند رسول خدا، صداي شيون و ناله كودكان و اهل حرم را به آسمان بلند ميكند. زينب نگاه به گودي قتلگاه ميچرخاند. پيكر خونين حسين (ع) در قربانگاه افتاده است چاك چاك از سمكوب اسبان، و سر مباركش بر نيزه به ميهماني دارالاماره شقاوت و تباهي برده ميشود. سرو قامت اباالفضل با دستاني جدا از تن، آماج تيرها، در كناره نهر علقمه در خون تپيده و مشك دريده سقا آنسوتر، بر زميني تر شده از آب مشك رها است. جسم مطهر علياكبر، شبيهترين خلق به پيامبر (ص) در ميدان غرق در خون خود و پيكر كوچكترين سرباز تشنهكام حسين، علياصغر با تيري در گلو در جانبي ديگر بر خاك. سواران دشمن ديوانهوار بر پيكرهاي قطعه قطعه شده حسين و جوانان بنيهاشم ، كسان و ياران او اسب ميتازند و گويا بر اجسام بيجان و استخوانهاي آنان نيز رحمي نميآورند. زينب چشم ميگرداند! سواران كفر به چپاول اردوگاه و خيام آل زهرا پرداخته و ضمن ضرب و شتم كودكان و زنان، دست تعدي گشاده، گيسوي كودكان ميكشند و به دزديدن اشياي قيمتي آنان پرداختهاند. امام سجاد، رنجه از بيماري، اكنون روح بزرگش را ميزبان هزاران زخمي مي بيند كه بر پيكر پدر، برادران و ياران و اصحاب نشسته و خستهتر از هميشه مي نمايد. صدايي جز فرياد استغاثه و شيون طفلان و كودكان به گوش نميرسد كه بر اين مصيبت ميگريند و از فرداي تنهايي و بيكسي خود انديشه دارند. زينب ميانديشد: زينب در زير بار اين غم كه سنگيني آن كمر تاريخ را خمانده، پير ميشود، راستي قامتش به انحنا ميگرايد، تحمل اين همه مصيبت در يك نيم روز عاشورا، آيا كوه را به زانو نميآورد؟ جمعيت در دوسوي گذرگاه، كاروان اسراي "خارجي!" را به نظاره ايستادهاند. زينب حركات، نگاهها و پوزخندهاي خائنانه آنان را كه گويا وفاداري خود را به سخره گرفتهاند، از زير نگاه ميگذراند. دلش چون آتشفشاني در جوش بود كه ناگاه سر باز ميكند و زبان علي در كام او ميچرخد و با خطابهاي آتشين چنان به آنان نهيب ميزند و چشمان كور آنان را با تيغ سخنش بر روي حقيقت ميگشايد كه خندههاشان بر لب ميخشكد و از شرمساري، سر در گريبان پشيماني فرو ميدزدند. نهيب توفان حيدري كلام زينب كه به كاخ ابن زياد ميكشد، مستي پيروزي را از سر سران كفر ميپراند و آنان درمييابند كه اين غائله نه تنها در كربلا پايان نيافته كه آغاز شده است. و زينب با چشمي خدايي كه بر اين همه مصيبت و بلا گشوده است در بارگاه ستم ابن زياد وقتي به كنايه پرسيده ميشود كه "عاشورا" و "كربلا" را چگونه ديدي؟ جز به زيبايي پاسخ نميدهد كه جز زيبايي نديده است: "ما رايت الا جميلا"! ك/۴
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 7:57 توسط یه بنده خدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:53 توسط یه بنده خدا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:50 توسط یه بنده خدا |
|
یکی بود یکی نبود ، یک روزی توی یه دشت یه بوته قاصدک تموم بچه ها شو که روی شاخه هاش بودن دور خودش جمع کرد و گفت : ببینید بچه ها الان نوبت این رسیده که ازمادرجدا بشین وهرکدومتون به هرطرفی برین تا به مقصد برسین بعد رو به تک تک بچه ها کرد و گفت : خوب حالامی خواین هرکدومتون به کجا سفر کنید ، هرکدوم از اونا یه جایی رو برای مقصد انتخاب کردن و بعد ازخداحافظی از مادربه راه یا به تنهایی یا با دیگر خواهر برادر سوار اتوبوس باد شدند و به راه افتادن . در این بین سه تا از قاصدکها که از زبون چند تا از آدمها شنیده بودن نام مکانی رو به اسم کربلا که آدمها چطور ازاین مکان یاد می کنن و چگونه گریه می کنن ،شنیده بودن که در این دشت ضریح مقدس آقا امام حسین (ع) است. توی این جـمع قاصدکها سه قاصدک که به اسم های عشق،عقل و دل عزمشون و جمع کردند و بعد از خداحافظی با مــادرهمراه باد به راه افتادن ، هر چند که میدونستن توی این راه با خطرات و پستی و بلندی های زیادی روبــــروهستن. خلاصه رفتن و رفتن تا به دریا رسیدن در اینجا قاصدکی که اسمش عقل بود گفت: از دریا نمی شود عبور کرد و به راه ادامه نداد اما عشق و دل هر دو به راه خود ادامه دادن تا به عده ای از کوردلان سنــــگدلرسیدند و عشق گفت برای رسیدن باید از همه عبور کرد پس دل جا ماند و عشق رفت تا رسید به دشت کربلا با دیدن دشت و ضریح آقا دل از دست داد وبه سوی حرم به راه افتاد تا رسید به بین الحرمین آنقدرمحو تماشای ضریح آقا امام حسین (ع) و قمر بنی هاشم (ع) بود که گذشت سالها را احساس نکرد.حال خود او به شاخه ای با پرواز بچه قاصدکهای ریز و درشت بود در بین الحرمین ، حال می خواست تمام قاصدکها را رها سـازد تا وصف کربلا را به تمام جهان برساند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:49 توسط یه بنده خدا |
|