راز نگفته
عشق تو حس این چشمهای گریون
خیلی تنگ شده و من راهی برای بر طرف کردن بهانه هاش ندارم ... دلم برای دلبرم تنگ شه اما کو جرات که بهش بگم ؟ دلممیخواد بهش زنگ بزنم و ساعت ها باهاش حرف بزنم مث قدیما که همه حرفامو گوش میداد ... اما ... اماوقتی می بینم از دیشب تا حالا یه میس ام برام نزده دل سرد میشم ... با خودم میگم .... میگم خب حتما من مزاحمشم ... و اون الان راحته .. بدون من بعضی وقتا ارزو میکنم تا دیگه نباشم و اون وقت روحم همیشه بره پیشش اینجوری خودش نمی فهمه اره اینجوری خوبه چون دیگه مزاحمش نیسم .... اصلا چرا انقد براش مزاحمت ایجاد میکنم ؟ نمی دونم؟ حلقه اش دستمه ... هر بار که نیگاش میکنم دلم میگیره .... حلقه من حتی یه ماه هم دستش نبود .... چقدر هجی کردن کلماتش برای وجودم سخت بود وقتی با تعجب گفت : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ؟ هنوز داریش ؟ نمی دونم از تو چشام خوند یا نه ؟ اما همه مویرگ های بدنم اتیش گرفت نه .. فک کنم فهمید ! چون اومد جبران کنه و گفت ... منم هنوز دارمش اما اون داشتن کجا و این داشتن کجا ؟ نمی دونم با چه ذهنیتی کلمه هنوز رو هجی کردم ... بنده خدا نفهمید داغ دلمو ... گفت اره هنوز مونده برسیم ... دیدین بعضی وقتا نبض ادم نمی زنه و نمی تونه به هیچی فک کنه ؟ دقیقا اونجوری شده بودم اون دیگه به دوستیمونم پایبند نیس هرچی با خودم کلنجار رفتم نمی تونم براش اسمس بدم ... همش با خودم میگم : هی مزاحم .... مزاحمش نشو ....! مزاحمش نشو ... مزاحم ن ش وووووووووووووو به دلم میگم هر وقت بیکار باشه شاید یادت بیافته و حس کنه کسی دلتنکشه اونوقت ممکنه میس بزنه اخ خدایا ... چرا ؟ خدایا من طاقت این بازی رو نداشتم چرا منو انداختی وسط .... خدایا گناه چشمای من چی بود ؟ چقد دلم میخواد تا جون دارم گریه کنم و اون با بوسه هاش بهم جون بده نفس بده که برایت نفس نفس بزنم نفس بجز تو نخواهم برای کس بزنم عشق من خوشبخت بشی عاشقتم به خدا شریعتی چه زیبا گفت : برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد خوبم .. خوبه ... خوب ...! همه چی خوبه .... زندگی ارومه و خیلی سر ناسازگاری نداره ... بعضی وقتا اشکمو در میاره اما اونم از ناسازگاری منه خدای مهربونی دارم ... خیلی چیزا بهم داده ... خیلی دوسش دارم اما .. اما ... اره تقصیر خودمه ! تازه داشتم بنده خوبی براش میشدم آ ... اما نه من هیچ وقت بنده خوبی نیسم عذابش میدم ... با کارها ... با رفتار هام نمی دونم چرا وقتی نماز نمی خونم بنده بدی میشم ادما تو یه لحظه هایی از خودشون متنفر میشن و منم از این دسته جدا نیستم . نه در برابر خدا بلکه در خیلی از لحظه ها.... واقعا راست گفتن ساختن خیلی سخته اما ویران کردن اسونه .... میگن خدا مث مادر و از مادر مهربون تره .... امایادشون میره اضافه کنن بنده ها هم مث بچه اره بنده ه هم مث بچه های ۳ ساله می موننن ... خیلی به مادرشون وابسته اند و دوسش دارن اما همیشه خراب کاری میکنن... بچههای خوبین آ اما می بینی یه وقتایی دل مادرشونو می شکنن یادمه فقط یه بار مامانم خواهش کرد کاری نکنم و من از سر عصبانیت کردم ... اما بعد ۶ سال هنوز اون لحظه یادمه و بابتش عذاب وجدان دارم و هیچ وقت خودمو نبخشیدم اما تادلتون بخواد دل خدامو ازردم ... خیلی ! ای خدای مهربان تر از هرچه هست : اگه من بنده بدی ام تو بندههای خوب زیاد داری اما اگه تو منو رها کنی خدای دیگه ای ندارم ! خدایا .... رو سیاه ام ! نمی دونم چرا حس میکنم نمی تونم بهت نزدیک باشم ... شاید واسه اینه خیلی گناهکارن اره من خیلی گناهکارم

![]()

| Design By : Night Skin |

